
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
بانام:غریب مادردر وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
اسفند 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
قالب مولا-نسخه۱
(بلاگفا )
قالب قالب شهید-نسخه۱ (
بلاگفا)
قالب بی یاور-نسخه۱ ( بلاگفا
)
قالب مولا-نسخه۲ ( بلاگفا )
دیدن نمونه دریافت کد
قالب قالب
شهید-نسخه۲ ( بلاگفا )
دیدن نمونه دریافت کد
قالببی یاور-نسخه۲ (
بلاگفا )
دیدن نمونه دریافت کد
قالب ربیع-نسخه۱ ( بلاگفا )
دیدن نمونه دریافت کد
اسلام![]()
دانلود مداحي_1![]()
صفحه ی ویژه ارباب مهدی(عج)![]()
بر دشمن صاحب الزمان لعنت........![]()
عکس های حرم و........![]()
مقام صديقه كبري فاطمه زهرا(س)![]()
جبهه وجنگ![]()
گلزار بقبع![]()
امام حسین (ع)![]()
احادیث علایم ظهور![]()
کتاب خانه سایت![]()
كرامات حضرت مهدي (عج)![]()
گالري عكس شهدا![]()
دانلود کتاب های استاد مطهری![]()
شهادت امام صادق (ع)![]()
دانلود مداحي 2![]()
مرحوم سيد جواد ذاكر![]()
دانلود قرآن مجيد![]()
در محضر شیخ رجب علی خیاط![]()
دانلود مداحي 3![]()
شيخ علي اكبر تهراني![]()
سخنراني سياسي![]()
عذابهای جهنم![]()
زندگی نامه حضرت عباس (ع)![]()
امام جواد (ع)![]()
سخنراني های مذهبی از علمای بزرگ![]()
شهادت ائمه اطهار (ع)![]()
امام محمد باقر (ع)![]()
دانلود هاي مداحي ويژه ماه محرم![]()
عيد غدير خم![]()
ويژه محرم![]()
قالب مذهبي![]()
حضرت زینب (س)![]()
مداحي هاي 85.1![]()
شعر هاي مذهبي![]()
مداحي 86![]()
سبز سبزم ریشه دارم
مطـــــالب وبــلاگ
|
بر دشمن صاحب الزمان لعنت........ سخنراني از شيخ حيسن انصاري 112 فايل براي دانلود
|
التـــــــماس دعـا
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 6:39 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
سایـــــــت های دیــــــگر
|
سید جواد مشهور ترین و غریب ترین مداح اینم یه سایت خوب برای دریافت امکانات وبلاگ سايت دوست داران امام مهدي (عج) معرفي سايت در مورد امام مهدي ارواحنا فدا كرامات اهل بيت و تبليغ دين مبين اسلام |
التــــــــــماس دعا
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 6:18 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
القاب عقيله بني هاشم
|
1- عالمه |
22- عابدهي آل علي
23- صديقه صغري
24- موثقه
25- عقيله الطالبين
26- فاضله
27- شمسه قلاده جلادت
28- عقيله وحي
29- نجمه سماء نباله
30- معصومه صغري
31- قرينه النوايب
32- محبوبه مصطفي
33- قره عين مرتضي
34- صابره محتسبه
35- ربّه خدرالقدس
36- قبله الرزايا
37- رضيعه وحي
38- باب حطه الخطايا
39- خفره علي و فاطمه
40- ربيبه فضل
41- شريکه الحسين
42- بطله کربلا
43- عظيمه بلواها
44- عقيله قريش
45- باکيه
46- سليله زهراء
47- امين الله
48- آيه من آيات الله
49- عارفه
50- اهل التقي
51- لبيبه جَزُله عاقله
52- عقيله جليله
53- امرأه عاقله
54- محدثه
55- ناموس کبريا
56- راضيه بالقدر و القضاء
57- وحيده
58- شجاعه
59- زاهده
60- عامله
61- مخبره
منبع: کتاب بزرگ بانوي جهان زينب (س)
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 4:24 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
مزار پاک
در خصوص محل خاکسپاري زينب (س)، روايت بسياري آمده است. گروهي بر اين عقيدهاند که اهلبيت عصمت و طهارت بعد از رهايي در شام، به مدينه بازگشتند و به سوگواري پرداختند.
اما هنوز چهار ماه از ورود به مدينه نگذشته بود که امکلثوم دار فاني را وداع گفت و زينب (س) تمام عزيزانش را از دست داد. عقيله بنيهاشم 80 روز بعد از وفات خواهر، رحلت نمود و در قبرستان بقيع کنار قبر فاطمه بنتاسد و خواهرش امکلثوم به خام سپرده شد.
روايت ديگر آن است که يزيد براي بار دوم زينب (س) را به شام فرا خواند تا در آن جا تحت نظر باشد و نتواند با گفتارش، انقلابي که حاصل شده بود را توسعه دهد و در دمشق غريبانه جان به جان آفرين تسليم کرد.
اما اکثر مورخين معتقدند که يزيد، زينب (س) را از مدينه تبعيد کرد و حضرت (س) به دعوت يکي از دوستانش صبيه مسلحه بن مخلد انصاري به مصر، مهاجرت کرد و در شب يکشنبه چهاردهم ماه رجب سال 1362 ه.ق در سن 55 سالگي چشم از جهان فرو بست.
منبع: بزرگ بانوي جهان زينب (س)
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 4:23 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
زینب و امام سجاد (ع)
زينب (س) در موارد عديدهاي جان امام سجاد (ع) را از خطر مرگ حتمي نجات داد. در هيچ شرايطي از امام غافل نشد و مراقب حضرت (ع) بود.
الف: در روز عاشورا، وقتي لشکر ابن سعدملعون براي غارتگري به خميهها ريختند و خواستند آن حضرت را به قتل برسانند، زينب (س) رو به دشمنان کرده و فرمود: « به خدا قسم نميگذارم او را بکشيد، مگر اين که اول مرا بکشيد.»
ب: روز يازدهم محرم، امام سجاد (ع) را به جهت بيماري روي شتر بستند. وقتي ازکنار پيکر شهدا ميگذشت، بغض سنگيني، راه گلويش را بست؛ تا آنجا که ديگران گمان کردند ايشان جان به جان آفرين تسليم ميکند. در همين لحظه زينب (س) سراسيمه خود را به او رساند و فرمود: « اي پسر برادر ! شيطان تو را دور نکند از صبر و تحملِ آن چه که ميبيني. بدان که اين عهديست از جانب خدا که با جد، پدرت و عمويت منعقد شده است. خداوند عهد و پيمان گرفته از اشخاصي از اين امت که متکبران و حيلهگران اين عالم، آنان را نميشناسند. ...»
امام (ع) پرسيد: اي عمه ! اين عهد و پيمان که ميگويي، کدام است؟ زينب (س) به وعدهاي که جبرائيل بر حضور اهل بيت پيامبر (ص) و شيعيان اميرمؤمنان (ع) در بهشت به پيامبر (ص) داده بود، اشاره کرد.
ج: مجلس ابن زياد: ابن زياد دستور قتل امام را صادر کرد. زينب (س) حضرت (ع) را در آغوش گرفت و فرمود: اگر بخواهيد او را بکشيد، بايد مرا از بين ببريد.
د: مجلس يزيد: در حضور يزيد، امام (ع) آيه 22 سوره حديد را تلاوت کرد. او نيز عصباني شده و دستور داد گردن حضرت (ع) را بزنند. بار ديگر فرياد زينب بلند شد: « اي يزيد آيا آنچه خونريزي کردي و کشتي، کافي نيست. به خدا سوگند که او را اگر خواستي بکشي، همهي ما را نيز با او به قتل برسان.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 4:8 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
خطبه شام
وقتي که امام سجاد (ع) را با اهل بيت وارد مجلس يزيد لعين کردند، سر مبارک حضرت سيدالشهدا (ع) را در آن مجلس آوردند و يزيد با چوبه دستي خود به دندانهاي حضرت ميزد و ميخواند:
به بازيچه گرفتند بنيهاشم ملک را و هيچ گونه خبري و وحيي نازل نگرديده است، آن چه گفتهاند، همهاش لهو و لعب ميباشد.
کاش اشياخ بنياميه که در جنگ بدر کشته شدند، حاضر بودند و ميديدند که من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.
خوشحال ميشدند و به من ميگفتند: اي يزيد، دستت تباه و شل نشود که نيک انتقام گرفتي.
و ما آنان را همچون بدر که ما را کشتند، جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار کرديم، اينک اعتدال رعايت شده است.
و اگر من انتقام از فرزندان احمد نميگرفتم، از فرزندان خندف نبودم.
وقتي حضرت زينب اين اشعار و آن صحنه را ديد، گريبان چاک کرد و سپس با صداي پر از اندوه و حزين که قلوب را آتش ميزد و ميسوزاند، ندا داد، يا حبيباه يا رسول الله ! الخ
سپس به پا خاست و اين چنين به ايراد خطبه پرداخت:
حمد و سپاس مخصوص خداوندي است که پروردگار جهانيان است و درود و رحمت خدا بر رسول او محمد (ص) و هم بر همهي اهل بيت او باد ! خداي سبحان راست فرمود که: « فرجام کساني که مرتکب کارهاي زشت شدهاند، به جايي ميرسد که به تکذيب آيات خدا پرداخته و آن را به مسخره و استهزا ميگيرند. »
هان اي يزيد ! آيا گمان کردي که چون اکنون زمين و آسمان را بر ما تنگ کردي و ما را شهر تا شهر ، مانند اسيران کوچ دادي، از منزلت و مکانت ما کاستي و بر حشمت و کرامت خود افزودي؟ و قربت خود را در حضرت يزدان زياده کردي؟ که تکبر ورزيده و ديگران را ناقابل ميداني و با غرور به اطراف نگاه ميکني؛ در حالي که فوقالعاده شاد و مسرور هستي از اين که کارها طبق خواست و ميلت انجام شده و مقام و منصبي که شايستهي ماست، تو در دست گرفتهاي؟ نه چنين است اي يزيد ! آرامتر بران و کمي به خود آي ! مگر فراموش کردي فرمايش خداي تعالي را که فرمود: « البته گمان نکنند آنان که کفر ورزيدند، مهلت دادن ما برايشان بهتر است. همانا مهلت داديم تا بر گناه خود بيفزايند و از برايشان عذابي خوارکننده در پيش است. »
اي پسر آزاد شدگان ! آيا اين از عدل است که زنان و کنيزان خود را پشت پرده جاي دادهاي، ولي دختران پيامبر را در ميان نامحرمان اسير ساخته و پرده حرمتشان را دريدهاي؟ ايشان را از پرده بيرون آورده و چهره و صورتشان را آشکار ساختهاي به گونه اي که دشمنان خدا بر ايشان نظر افکنند؟ آنان را شهر به شهر گرداندهاي تا مردم شهر و باديه، دور و نزديک، تماشاگر آن باشند و افراد پست و شريف در ايشان چشم دوزند؟
و اين در حالي است که از مردانشان سرپرستي نمانده و به غير از آنان هم، هيچ حامي و سرپرستي ديگر ندارند.
البته چگونه ميتوان از فرزند کسي که با دهان خود جگر پاکان و شهيدان اسلام را ميخواست ببلعد، انتظار عاطفه داشت؟!
و از کسي که گوشت او از خون شهيدان روييده، چه انتظاري ميتوان غير از اين داشت؟! و چگونه در کينه و دشمني خود با اهل بيت کوتاهي کند، آن کسي که هميشه به ما از روي بغض و نفرت مينگرد و خاطرههاي دور زندگيشان، او را به انتقام و کينه وا ميدارد؟!
بدون اين که احساس گناه کني و جنايت خود را بزرگ شماري، ميگويي:
« اي کاش پدران ما بودند و از خوشحالي بانگ برميداشتند و ميگفتند: اي يزيد ! دست مريزاد ! در حالي که بر لب و دندان اباعبدالله (ع) چوب ميزني، بر لب دندان کسي که سيد و آقاي جوانان اهل بهشت است و در مجلس خود شاعري و نکتهپردازي ميکني.
آري ! تو چرا اين کار را نکني و اين سخنان را نگويي، در حالي که اين قدرت را يافتي که دل ما را خون کرده و قلب ما را جريحهدار کني و با ريختن خون ذرّيهي محمد – که خداوند بر او و خاندانش درود و رحمت فرستد. همانا که ستارگان درخشان از خاندان عبدالمطلب بودند – دل خويش را شفا بخشي.
اينک آبا و اجداد خود را صدا ميزني و گمان داري که آنان به سؤال تو جواب ميدهند، در حالي که خودت هم به زودي بدانها خواهي پيوست و آرزو خواهي کرد که اي کاش، دستم عاجز و زبانم لال بود که آن چه گفتم، نميگفتم و آن چه کردم، نميکردم و اي کاش از مادر نزاده بودم !
خدايا حق ما را از اين مردم بستان و از ستمکاران بر ما انتقام گير و خشم و غضب خود را شامل آناني کن که خون ما را ريختند و حاميان ما را کشتند!
هان اي يزيد ! به خدا قسم با اين جنايت، جز پوست خود را نشکافتي و جز گوشت بدن خود را قطعهقطعه نکردي، به زودي در محکمهي عدل الهي بر رسول خدا (ص) وارد خواهي شد؛ در حالي که بار ريختن خون ذرّيهي او را بر دوش داري و گناه و مکافات هتک حرمت عترت و پارههاي بدنش را بر گردن داري.
و آن روزي است که خداوند پيامبر و خاندانش را درکنار هم جمع ميکند و پراکندههاي آنان را گرد هم آورده و حق آنان را از دشمنان ميگيرد.
« و گمان مبر آناني که در راه خدا کشته شدند، مردگانند؛ بلکه ايشان زنده و در نزد پروردگار خود روزي ميخورند. »
اين براي تو کافي است که در روز قيامت داور محاکمهي خداوند باشد و طرف دعواي تو محمد (ص) و پشتيان او هم جبرئيل بوده باشد.
زود است کساني که فريب داده شدند و تو را بر مسند قدرت نشاندهاند عاقبت کار را دريابند !
در آن روز است که خواهند ديد چه سرنوشت دردناکي دارند و هر کس از ديگري بدبختتر است ! در آن روز معلوم خواهد شد چه کسي بيچارهتر و چه کسي شکست خورده است !
هان اي يزيد ! اگرچه حوادث روزگار مرا بدينجا کشانيد و اسيرم ساخت، ولي من قدرت تو را کوچک ميشمارم و اصرار دارم که با اين سخنان بر وجدان تو بکوبم و تو را توبيخ کنم. اما چه کنم که ديدههاي ما گريان است و دلهايمان از غم مرگ عزيزان سوزان.
آه ! که چه سرنوشت شگفتآوري است که حزب پاکيزه و نجيب خداوند، به دست حزب شيطانصفتي که اسيراني بودند و آزاد شدند، کشته گردند.
اين دستهاي شما از خونهاي ما آغشته است و دهانهايتان براي بلعيدن گوشت ما گشوده شده است. آن بدنهاي پاک و پارهپاره و بيسر، در معرض بادها و طوفانها بر خاک ماندهاند و اين مردم گرگصفت در بيابانها آنان را ديدار ميکنند.
اي يزيد! اگر تو قتل و اسارت ما را براي خود غنيمتي دانستهاي، بايد بداني که غرامت سنگيني را از اين بابت بايد بپردازي. روزي که در آن چيزي جز آن چه قبلاً براي خود ذخيره کردهاي نخواهي يافت و قطعاً خداوند به بندگان خود ستم نخواهد کرد.
از بيدادگريهايتان به خدا شکايت ميکنم و از او پناه و سرپرستي ميخواهم.
اي يزيد ! هر چه ميتواني در راه دشمنيها از راه حيله و مکر وارد شو و هر اندازه ميتواني سعي و کوشش خود را در راه خصومت ما به کار گير و همهي طرح و نقشههاي خود را به اجرا گذار، اما اين را بدان ! به خدا قسم ! که نميتواني نام ما را از خاطرهها و صفحهي تاريخ محو کني و نميتواني فروغ وحي را خاموش سازي و هرگز نميتواني طومار حيات و افتخار ما را در هم پيچي و نيز نخواهي توانست ننگ و عار هميشگي خودت را از دامن خويش بزدايي !
آيا جز اين است که رأي و عقل تو ضعيف و کودکانه است؟ و آيا جز اين است که دوران زندگيت زود سپري خواهد شد؟ و جز اين است که گروهي دور و اطراف تو را گرفتهاند، پراکنده ميگردند؟ به ياد روزي باش که منادي ندا دهد لعنت خداوند بر ستمکاران باد !
باري ! سپاس از آنِ خداوندي است که آغاز زندگي ما را خوشبختي و سعادت قرار داد و پايان آن را شهادت و رحمت.
از خداوند تعالي ميخواهم، پاداش و رحمت خود را برايشان تکميل گرداند و اجر و پاداش آنان را مزيد فرمايد و خلافت را که حق مسلم ماست ، بر ما شايسته گرداند که او خداي رحيم و پناهگاه دوستداشتني ما است.
در اين هنگام يزيد در جواب زينب گفت:
« يا صيحه تُحمَدُ من صَوائع ما اَهونَ الموتُ علي النّوائِع »
کنايه از اين که من کار خود را کردهام و اين سخنان چندان اثري ندارد، زنان نوحهکننده معمولاً بي اختيار سخن ميگويند و اين گونه سخن گفتن از زنان جگر سوخته پسنديده است !
و سپس امر کرد که آنان را برگردانند.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 4:7 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
خطبه کوفه
حمد و سپاس تنها مخصوص خداوند است و درود و رحمت خداوند بر پدرم محمد (ص) باد و هم بر خاندان پاک و ممتاز او.
اما بعد، اي اهل کوفه، اي اهل خديعه و خذلان ! آيا بر ما ميگرييد و ناله سر ميدهيد؟ هرگز باز نايستد اشک چشم شما، و ساکن نگردد ناله شما، جز اين نيست که مَثَل شما مَثَل آن زني است که رشتهي خود را محکم ميتابيد و باز ميگشود. چرا که شما نيز رشتهي ايمان را بستيد و سپس گسستيد و به کفر برگشتيد.
آيا در شما جز چاپلوسي و تملّق همانند کنيززادگان و خريدن ناز دشمنان دين، خصلتي است؟ مَثَل شما، مَثَل گياه و علفي است که در مزبله ميرويد و يا گچي که آلايش قبري به آن کرده ميشود. آگاه باشيد که براي خود سرنوشت بدي فراهم کرديد و بد توشهاي براي آخرت خود ذخيره نموديد که خشم خدا را بر شما لازم کرد و جاودانه در دوزخ خواهيد ماند.
آيا پس از اينکه ما را کشتيد، بر ما ميگرييد؟ آري به خدا قسم بگرييد که شما سزاوار گريهايد، پس بسيار بگرييد و اندک بخنديد، چرا که ننگ و رسوايي را براي خود خريديد، دامن خود را به ننگي آلوده کرديد که هرگز نميتوانيد آن را با هيچ آبي شسته و از بين ببريد.
و چگونه ميتوانيد ننگ و رسوايي قتل سلالهي پاک خاتم پيامبران (ص)، معدن رسالت، سيد جوانان بهشت، پناه نيکوکاران، مايهي دادرسي و شادماني در هنگام بلا، علامت و دليل راه و روشن و آشکار کنندهي آن، زعيم و متکلم حجج خود را که در هر حادثه به او پناه ميبرديد و دين و شريعت را از او ميآموختيد، پاک کنيد.
هان ! آگاه باشيد که روز بزرگي براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاکت از براي شما باد و در عذاب به روي در افتيد، سعي و کوششتان بينتيجه باد، دستهاي شما بريده باد و پيمان و معاملهي شما خسران و زيان برايتان آورد. بازگشت به غضب خدا نموديد و ذلّت و مسکنت بر شما احاطه کرده است.
واي بر شما ! آيا ميدانيد که چه جگري از رسول خدا (ص) شکافتيد؟ چه خوني از او ريخته و چه پردهي حرمتي را دريديد؟ چه عهدي را شکستيد و با چه کريمي به مبارزه برخاستيد؟
هر آينه امري سخت و بزرگ مرتکب شديد که نزديک است آسمان از آن حادثه از هم شکافته شود، زمين پارهپاره گردد و کوهها در هم فرو ريزد.
هر آينه اين کار قبيح و ناستوده و گناه تيره و تاريک شما، آسمان و زمين را گرفت. آيا تعجل ميکنيد اگر از آثار اين گناهانتان از آسمان خون ببارد. همانا عذاب آخرت بر شما عظيمتر و رسواکنندهتر است !
پس بدين مهلت که يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه، خداوند به مکافات عجله نکند و بيم ندارد که هنگام انتقام بگذرد و طولاني شود، خداوند در کمينگاه ما و ايشان است.
سپس اين اشعار را خواند:
پس چه خواهيد گفت هنگامي که پيامبر (ص) از شما بپرسد، چه کرديد در حق اهل بيت من اي آخرين امتها ؟ عدهاي از فرزندان مرا در خون خود غلتانديد و عدهاي ديگر را اسير کرديد.
اين جزا و پاداش من نبود و سفارشات من اين گونه نبود که با فرزندان من به بدي رفتار کنيد. من اکنون بر شما ميترسم اي مردم کوفه! که عذابي که بر اهل ارم روا گشت، بر شما روا گردد !
سپس از آنان روي برگردانيد. حذيم ميگويد:
من، مردم کوفه را ديدم که از استماع اين سخنان حيران و سرگردان شده، ميگريند و دستهاي خود را به دندان ميگزند. ملتفت پيرمردي شدم که در کنارم بود. ديدم اشکِ چشمش جاري گشته و محاسنِ او را تر کرده است، دستهايش را به سوي آسمان بالا برده و ميگويد:
پيران شما بهترين پيران، زنان شما بهترين زنان، جوانان شما بهترين جوانان، نسلتان بهترين و کريمترين نسلها و فضيلتتان بهترين فضايل است. پس اين شعر را خواند:
پيرانتان بهترين پيرانند و نسلتان بهترين نسلها و هيچگاه خوار و هلاک نميشوند.
منبع: زينب کبري (س) عقيلهي بنيهاشم
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 4:4 بعد از ظهر
|
|
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 3:31 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
درود بر تو ای حجت خدا و فرزند حجت او درود بر تو ای کشته راه خدا و زاده کشته شده راه خدا درود بر تو ای ثار الله ای آنکه خون تو و پدر تو را در راه خدا ريختند و خدا خونخواه و خونبهای شماست درود بر تو ای فرد بي مانند در آسمان و زمين گواهم به اينکه خون پاک تو آرميده در بهشت جاويد و لرزيده برای آن سايه های عرش و گريه کرد برای او تمام مردم و گريست برای او هفت طبقه آسمان و زمين هفتگانه و آنچه در آنهاست و ميان آنهاست و هرکه و هرچه در بهشت و دوزخ است و هرچه ديده شود و ديده نشود يعنی آنچه پديد آيد و آنچه پديد نيايد همه آفريده پروردگار ماست گواهی مي دهم که تو حجت خدائی و فرزند حجت خدا گواهم به اينکه تو کشته راه خدا و زاده کشته راه او و گواهم به اينکه تو خون خدائی و فرزند خون خدا و گواهم به اينکه تو را خونخواه خداست و توئی فرد بي مانند در آسمان و زمين و گواهم به اينکه تو تبليغ کردی و خيرخواهی نمودی وفاداری کردی و ادای حق نمودی و جهاد کردی در راه خدا و درگذشتی از جهان با رتبه عالی شهادت و شهادت جو در حاليکه گواه و مشهود و منظور خدای جهان بودی من بنده خدا و مولای توام در طاعت تو و وارد بر تو خواهش دارم منزلت کامل را نزد خدا و پايداری و ثابت قدم در هجرت به آستان تو و راه و روشی که بدون تو خلجان نکند از وارد شدن در کفالت تو که بدان دستور دادم هر که خدا خواهد به شما آغاز مقصد مي نمايد خداوند دروغ را آشکار مي کند و به وسيله شما دور کرد دوران گزند بني اميه را و بواسطه شما خدا درهای خير و رحمت به روی خلق مي گشايد و به وجود شما خدا ختم امور خواهد کرد و بواسطه شما خدا هرچه خواهد محو و نابود و اثبات کند و به شما بازگرداند طوق خواری را از گردن ما بوسيله شما دريابد خدا خون ناحق هر مؤمن را که در طلب خونخواهی برآيند و به وجود شما بروياند زمين درختانش را و بوسيله شما زمين مي روياند ثمره و ميوه هايش را و به وجود شما فرود آرد خدا از آسمان باران را و روزی شما را و بواسطه شما برطرف کند خدا گرفتاری را و به سبب شما ببارد خدا باران را و به شما ثناگوست زمين که بدنهای شما را بر دوش دارد و پايدار مي گردد کوه هايش به وسيله سنگرهای آن اراده و خواست خدا که تقدير امور خلق است به سوی شما از آسمان مشت او فرود آيد و صدور يابد از خانه های شما و صادر مي شود برای خلق فرامين و احکام بندگان و آنچه از مقام اجمال تفضيل يافته لعن و نفرين باد بر امتی که شما را کشت و امتی که با شما به مخالفت برخاست و ملتی که منکر ولايت شماست و ملتی که بر عليه شما پشتيبان و کمک دشمن کرد و ملتی که حاضر در جبهه بود و در راه شما شهادت نخواست حمد خدا را که قرار داد آتش دوزخ را جايگاه آنها و چه بد منزلگاهی است چه بد مأوا و مسکنی است برای واردشدگان سپاس و ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است و درود خدا بر تو ای ابا عبدالله من به سوی خدا از هر که مخالف توست بيزارم درود بر تو ای فرزند رسول خدا درود بر تو ای زاده اميرالمؤمنين درود بر تو ای فرزند حسن و حسين درود بر تو ای فرزند خديجه کبری و فاطمه رحمت خدا بر تو لعنت بر کسيکه تو را کشت من بدرگاه خدا از آنان بيزارم درود بر شما درود بر شما درود بر شما کامياب شديد قسم به خدا کامياب شديد به خدا رستگار شديد به خدا سوگند. ای کاش من هم با شما بودم رستگار مي شدم به فوز بزرگ |
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:42 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

1.چگونه با چيزی که خود در وجودش نيازمند توست ، برای وجود تو دليل آورده شود؟
آيا چيزی هست که آشکارتر از تو باشد تا وسيله آشکار کردن تو باشد؟ کی پنهانی تا
نيازمند دليلی باشی که بر تو دلالت کند؟ و کی دوری تا آثارت وسيله رسيدن به تو
باشند؟ کور باد آن چشمی که تو را مراقب و نگهبان خود نبيند.
دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج ,98 ص (226)
2.چه دارد آن کس که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد؟ آن کس که به جاي
تو چيز ديگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلما زيان کرده است .
دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج ,98 ص (228 )
3 .کسانی که رضايت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص (239 )
4 .هيچ کس روز قيامت در امان نيست ، مگر آن که در دنيا خداترس باشد. .
بحار الانوار، ج ,44 ص (192 )
5 .خداوند متعال فرموده است : "مردان و زنان مؤمن دوست يکديگرند، امر به نيکی و
نهی از بدی مي کنند". خداوند نخست امر به معروف و نهی از منکر را به عنوان يک
فريضه از سوی خودش ذکر کرده است ، زيرا او آگاه است که اگر اين وظيفه اجرا شود،
وظايف ديگر همه ، چه سخت و چه آسان انجام مي گيرد، زيرا امر به معروف و نهی از
منکر دعوت به اسلام مي کند و حقوق ستم ديدگان را بازمي ستاند و با ستمگران به
مخالفت برمي خيزد...
تحف العقول ، ص (237 )
6 . ای مردم ! رسول خدا فرمود: هر کس سلطان زورگويی را ببيند که حرام خدا را حلال
نموده ، پيمان الهی را مي شکند و با سنت و قوانين رسول خدا از در مخالفت درآمده
و در ميان بندگان خدا، راه گناه و معصيت و ستم و دشمنی را در پيش مي گيرد، ولی
با عمل يا سخن اظهار مخالفت نکند، بر خداوند است که او را در محل و جايگاه آن
سلطان ظالم قرار دهد.
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص (234 )
7 .مردم برده و بنده دنيا هستند، و دين لعابی است که تا وسايل زندگی فراهم است ، به
دور زبان مي گردانند، ولی وقتی دوران آزمايش فرا رسد، دينداران کمياب مي شوند.
بحار الانوار، ج ,78 ص (117 )
8.کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، ديرتر به آروزيش مي رسد و زودتر به
آنچه مي ترسد گرفتار مي شود .
بحار الانوار، ج ,78 ص (120 )
9.آيا نمي بينيد که به حق رفتار نمي شود و کسی از باطل نهی نمي کند، پس بخواهد مؤمن
ديدار خدا را ، در حالی که بر حق باشد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (116 )
10.به درستی که من مرگ را جز سعادت نمي بينم و زندگی با ستمکاران را جز محنت
نمي دانم .
تحف العقول ، ص (245 )
11.مصيبت و گرفتاری شما از همه مردم بيشتر است ، زيرا مقام و مسند دانشمندان - اگر
بفهميد ( يا بنابر فرض اين که لياقت آن را داشته باشيد ) - از دست شما گرفته
شده است و اين مصيبتها بدان جهت است که رتق و فتق امور و اجرای احکام بايد به
دست دانشمندان خداشناسی باشد که بر حلال و حرام خدا امينند. اما اين مقام و
منزلت از شما گرفته شده ، بدان جهت که شما از حق کناره گيری کرديد و با وجود
دليلهای آشکار و واضح در سنت پيغمبر اختلاف کرديد. اگر شما در برابر آزار و
اذيت صبر و مقاومت مي کرديد و رنج و سختی را در راه خدا به جان مي خريديد، امور
الهی در دست شما قرار مي گرفت و منشأ و مرجع آنها شما بوديد. ولی شما ستمکاران
را بر مقام خود مسلط کرديد و امور الهی را به دست آنها سپرديد، در حالی که آنان
به شبهات عمل مي کنند و شهوترانی را پيشه خود قرار داده اند. و آنچه موجب قدرت
ستمکاران در اين امور شده ، فرار شما از مرگ و دلخوشی به اين زندگی ناپايدار
است ...
تحف العقول ، ص (238 )
12.خداوندا، تو آگاهی که آنچه انجام داديم ، نه برای رقابت در کسب جاه و مقام بود و
نه برای چيزهای پوچ و بيهوده دنيا، بلکه برای اين بود که نشانه های راه دينت را
ارائه دهيم و (مفاسد را) در شهرهای تو اصلاح کنيم تا بندگان مظلوم تو در امنيت و
آسايش باشند و به احکام تو عمل کنند.
تحف العقول ، ص (239 )
13.به درستی که من بيهوده ، گردنکش ، ستمگر و ظالم حرکت نکردم ، بلکه برای اصلاح در
امت جدم محمد (ص ) حرکت کردم و مي خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به
روش جدم محمد (ص ) و پدرم علی بن ابي طالب (ع ) رفتار کنم .
بحار الانوار، ج ,44 ص (329 )
14.اگر دنيا باارزش شمرده شود، منزل آخرت و دار ثواب الهی باارزشتر و والاتر است .
و اگر بدن و جسم انسانها برای مرگ آفريده شده ، به خدا سوگند کشته شدن انسان با
شمشير (شهادت ) بهتر است .
و اگر رزق و روزی موجودات تقسيم شده و مقدر گرديده ، زيباتر و نيکوتر آن است که
انسان در طلب رزق و روزی کمتر حرص داشته باشد.
اگر جمع کردن اموال برای ترک کردن آن است ، چرا انسان آزاده نسبت به اين چيزی
که ترک کردنی است بخل بورزد.
بحارالانوار، ج ,44 ص (374 )
15.وای بر شما ای پيروان آل ابي سفيان ، اگر دينی نداريد و از معاد و روز قيامت
نمي ترسيد، پس لااقل در دنيا آزاده و جوانمرد باشيد.
بحار الانوار، ج ,45 ص (51 )
16.عده ای از روی طمع عبادت خدا مي کنند، اين عبادت سوداگران است ، و جمعی از ترس
بندگی خدا مي کنند، اين عبادت بردگان است ، و برخی به انگيزه شکر خدا را عبادت
مي کنند، اين عبادت آزادمردان و بهترين عبادتهاست .
بحار الانوار، ج ,78 ص (117 )
17.آگاه باشيد که يکی از نعمتهای الهی بر شما حاجات و نيازهای مردم به شما است ،
پس از اين نعمتها بيزار نشويد که برمي گردند و به جای ديگر مي روند.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
18.ای مردم ، عبرت بگيريد از آن نکوهشهايی که خداوند به منظور پند و اندرز دوستانش
از علمای يهود کرده است ، آن جا که مي فرمايد: "چرا روحانيون و علمای آنها (يهود)
را از سخنان گناه آلود جلوگيری نکردند؟" و فرموده : "آن گروه از بني اسرائيل که کافر
شدند، (به زبان داوود و عيسی بن مريم ) لعنت شدند"، تا آن جا که مي فرمايد: "چه
کارهای ناپسندی که انجام مي دادند". بدين جهت خدا بر آنان عيب گرفت که از
ستمگرانی که در برابرشان بودند، فساد و اعمال ناروا مي ديدند و آنان را منع
نمي کردند، چون به آنچه از ستمگران به آنان داده مي شد، چشم طمع داشتند و از عواقب
اعتراضها بيم داشتند، با اين که خداوند فرموده : "از مردم نترسيد، از من بترسيد"،
و نيز فرموده : "مردان و زنان مؤمن دوست يکديگرند، به نيکی امر و از بدی نهی
مي کنند".
تحف العقول ، ص (237 )
19.کسی که برای جلب رضايت و خوشنودی مردم ، موجب خشم و غضب خداوند شود، خداوند او
را به مردم وامي گذارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (126 )
20.بترس از ستم کردن بر کسی که به جز خدا ياوری ندارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (118 )
21.کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد مي کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو
تعريف و تمجيد مي کند.
بحار الانوار، ج ,78 ص (128 )
22 .عقل کامل نمي شود مگر با پيروی از حق .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127 )
23.همنشينی با فاسقان انسان را در معرض اتهام قرار مي دهد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
24.گريه از روی ترس از خدا، موجب رهايی از آتش است .
مستدرک الوسايل ، ج ,11 ص (245 )
25.مردی نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : "من مردی گناهکارم و از معصيت پرهيز نمي کنم ،
مرا پند و اندرز بده ". امام حسين (ع ) فرمودند: "پنج کار انجام بده و هر چه
مي خواهی گناه کن . اول : روزی خدا را نخور و هر چه مي خواهی گناه کن . دوم : از ولايت
و حکومت خدا خارج شو و هر چه مي خواهی گناه کن . سوم : جايی را پيدا کن که خدا تو
را نبيند و هر چه مي خواهی گناه کن . چهارم : وقتی عزرائيل برای گرفتن جان تو مي آيد،
او را از خود دور کن و هر چه مي خواهی گناه کن . پنجم : وقتی مأمور و مالک جهنم
مي خواهد تو را در آتش بيندازد، در آتش نرو و هر چه مي خواهی گناه کن .
بحار الانوار، ج ,78 ص (126 )
26.از کاری که بايد از آن پوزش خواست حذر کن که مؤمن بدی نمي کند و عذر نمي خواهد و
منافق هر روز بدی مي کند و معذرت مي خواهد.
تحف العقول ، ص (248 )
27.عجله کردن ، کم خردی است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
28.به هيچ کس تا سلام نکرده اجازه ندهيد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (117 )
29.يکی از نشانه های جهل و ناداني ، نزاع و جدال با غير اهل فکر است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (119 )
30.از نشانه های عالم ، نقد سخن و انديشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (119 )
31.از امام حسين (ع ) پرسيدند: يا ابن رسول الله روزگار را چگونه مي گذراني ؟ فرمودند:
روزگار را در حالتي مي گذرانم که پرودگار بزرگ ناظر بر اعمال من است و آتش
جهنم را در پيش روی خود مشاهده مي کنم . مرگ در تعقيب من است و از گير حساب
بازپسين رهايی ندارم و در گرو اعمال خويشتن مي باشم . آنچه دلم بخواهد، نمي شود و
قدرت دفع مکروهی از خويشتن ندارم . کارها در دست ديگری است ، اگر اراده کند
عذابم فرمايد و اگر بخواهد، مورد عفوم قرار مي دهد. بنابر اين کدام مسکين است که
از من درمانده تر باشد؟
بحار الانوار، ج ,78 ص (116 )
32.کسی که بخشش کند، آقا و بزرگوار مي شود و کسی که بخل بورزد، خوار و پست مي شود.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
33.بخشنده ترين مردم کسی است که به کسی بخشش کند که انتظار آن را ندارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
34.کسی که گرفتاری و اندوه مؤمنی را برطرف کند و او را آسوده کند، خداوند گرفتاري
و اندوه دنيا و آخرت را از او رفع مي کند.
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
35.وقتی شنيدی که کسی به عزت و آبروی مردم تعرض مي کند، سعی کن که تو را نشناسد.
بلاغة الحسين ، ص (284 )
36.حوائج خود را از کسی درخواست نکن ، مگر از فرد متدين يا جوانمرد يا شريف و
نجيب .
بحار الانوار، ج ,78 ص (118 )
37.مانند کسی عمل کن که به مجازات در مقابل گناه و پاداش در مقابل نيکی اعتقاد
دارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (127 )
38سلام کردن هفتاد حسنه و پاداش دارد که 69 حسنه برای کسی است که سلام مي کند و يک
حسنه برای کسی است که جواب سلام را مي دهد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (120 )
39.اگر حوادث سه گانه فقر، مرض ، مرگ نمي بود، بني آدم در برابر هيچ چيز سر فرود
نمي آورد.
نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص (80 )
40.بهای شما چيزی جز بهشت نيست ، پس خود را به غير آن مفروشيد، زيرا هر کس به
دنيا راضی گردد ( هدفش فقط رسيدن به دنيا باشد ) به چيزی پست راضی شده است .
بلاغة الحسين (ع )، ص (308 )
41.شکر نعمتهای گذشته موجب مي شود که خدای متعال نعمتهای تازه ای به انسان لطف کند.
نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص (80 )
42.امين مپندار مگر آن کس را که از خدا بترسد.
بلاغة الحسين (ع )، ص (292 )
43.از حضرت پرسيدند فضيلت چيست ؟ فرمودند: "مالک زبان بودن و بذل نيکي ".
بلاغة الحسين (ع )، (332 )
44.ای مردم ، در صفات عالی و پسنديده با يکديگر رقابت کنيد و در به دست آوردن
فرصتهای نيک سرعت نماييد، آن عمل خيری را که در انجامش سرعت نداشته ايد، کاری
شايسته نشماريد، با در آغوش گرفتن شاهد پيروزی سپاس و ستايش ديگران را به دست
آوريد با سستی در کارهای نيک و با تنبلی خويشتن را مورد ملامت قرار ندهيد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
45.اين را دانسته باشيد عاليترين نعمتهايی که خداوند به شما داده است ، احتياجهايی است که
مردم به شما دارند، مراقب باشيد که با بی اعتنايی به نيازمندان ، اين نعمتها را رد نکنيد که
تبديل به نقمت و بلا خواهد شد. بدانيد که کار نيک علاوه بر آن که موجب ستايشگری
مردم است ، به دنبال آن هم پاداش الهی در کار است . اگر ممکن بود که (کار نيک )
را به صورت انسانی ببينيد، او را شخصی خوش رو، بسيار زيبا مشاهده مي کرديد، که
هر بيننده ای از ديدارش لذت مي برد، و چنانچه مي شد (کار زشت ) را به صورت انسان
ببينيد، شخصی زشت و بدقيافه به چشم شما مي آمد که دلها از آن نفرت مي گشت و
چشمها از ديدار روی نحسش فرو بسته مي شد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
46.جوانمردترين افراد کسی است که با داشتن قدرت و دست يافتن بر دشمن خويشتن ، از
او درگذرد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
47.آن کس در صله رحم بهتر است که نسبت به خويشاوندانی که با او قطع رابطه
کرده اند، دلجويی و صله رحم نمايد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
48.اين را بدانيد هر کس بار غمی از دوش مسلمانی بردارد، خداوند اندوه دنيا و آخرت
را از او دور خواهد ساخت ، و هر کس به ديگران نيکی کند، خداوند به او نيکی خواهد
فرمود، زيرا که خدا افراد نيکوکار را دوست مي دارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
49.بردباری زينت انسان است ، وفای به وعده ها و عهدها نشانه جوانمردی است ،
پيوند با ديگران نعمت است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
50.تکبر نوعی خودستايی و خودخواهی بيجاست ، و شتابزدگی در کارها نوعی ابلهی است ،
و ابلهی نشانه ضعف روحی است ، و زياده روی در هر چيز موجب هلاکت است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
51.آگاه باشيد، جنگ فتنه ای است که ناملايمات آن انسان را به ترس وامي دارد و طعم آن بيش
از حد سخت و بد است که جرعه جرعه نوشانيده مي شود. مرد ميدان و قهرمان کارزار کسی است
که آماده پيکار گردد و با تدارک افراد و ساز و برگ لازم پيش از جنگ از زخم شمشير
دشمن نهراسد، و هر کس در جنگ پيش از رسيدن فرصت و تدارک ساز و برگ و بصيرت
در کار، به ميدان شتافت ، سزد که به قوم و کسان خويش سودی نرسانده باشد، هر چند در دام
هلاکت افتد.
بحار الانوار، ج ,32 ص (405 )
52.شما را به تقوا و خويشتن داری سفارش مي کنم و شما را از روزهای خدا (روز قيامت و
مرگ و...) مي ترسانم و شما را اندرز مي دهم . فکر کنيد به آن هنگام که مرگ با آن
قيافه هول انگيز و آمدن نامطلوب و طعم ناگوارش ، در روح شما چنگ انداخته و ميان
شما و عمل فاصله گشته است ، باز هم در طول عمر به فکر تن پروری باشيد. مي بينم
شما را که مصيبت مرگ ناگهان گريبانگيرتان شده است و شما را از روی زمين به
اندرون مي کشاند و از بلندی زمين به پستی آن مي نشاند و از انس و الفت زمين به
سوی وحشت قبر منتقل مي سازد و از روشنايی و صفای زمين به درون تاريکی و ظلمت قبر
مي برد و از صحنه پهناور آن به تنگنای گور مي کشاند، به آن زندانی که نزديکترين
بستگان هم ملاقات ندارند، به جايی که بيمارش عيادت ندارد و به هيچ ناله و
فريادی پاسخ نمي دهند. خداوند ما و شما را بر مشکلات اين روز پيروز سازد، و ما و
شما را از مجازات آن روز نجات بخشد، و ما و شما را مستوجب پاداش عظيم قرار
دهد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (120 )
53.به شما سفارش مي کنم که تقوا را پيشه خود سازيد، زيرا خداوند ضامن شده است که
افراد باتقوا را از آنچه که مکروه ايشان است ، به آنچه که خوشايندشان است ،
رهنمون شود و "او را از آن جا که فکر نمي کند، روزی دهد".
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
54.مبادا از کسانی باشی که از گناهکاری مردم بر آنان مي ترسد، اما خويشتن از مکافات
عمل خود غافل است ، زيرا خداوند بزرگ از بخشيدن بهشت فريب نخواهد خورد و به اراده خداوند، جز
با فرمان برداريش نمي توان به پاداشهايی که وعده داده است رسيد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (121 )
55.ای فرزند آدم ، دمی بينديش و با خويشتن بگو که پادشاهان جهان و جهانمداران
کجايند؟ آنان که خرابيهای جهان را آباد مي کردند و جويهای آب حفر مي نمودند و
درختان آن را مي کاشتند و شهرهای آن را آباد مي ساختند، به کجا رفتند؟ صاحبان ثروت
از ثروت و همه چيز خود با بی ميلی جدا گشتند و ديگران وارث آن گرديدند، ما نيز
به زودی به آنان خواهيم پيوست .
ارشاد القلوب ، ج 1، ص (29 )
56.ای فرزند آدم ، به ياد آور بستر مرگ و خوابگاه قبر خويشتن را، ياد آور هنگامی را
که در پيشگاه عدالت الهی اعضا و جوارحت به زيانت گواهی خواهند داد، روزی را
به ياد آور که قدمها در آن روز مي لرزد و دلها در تنگنای سينه فشرده مي شود، روزی
که عده ای در آن روسفيد گردند و رازها از پرده برون افتد و ميزان عدالت الهی
برای سنجش نيک و بد به کار افتد.
ارشاد القلوب ، ج 1، ص (29 )
57.ای فرزند آدم ، به ياد آور مردن پدران و فرزندانت را، کجا بودند و اکنون رهسپار
چه جايی شده اند؟ مي بينم که تو نيز به همين زودی به آنان خواهی پيوست و باعث
عبرت ديگران خواهی گشت .
ارشاد القلوب ، ج 1، ص (29 )
58.ما حزب پيروز خداونديم ، ما عترت پيامبر خدا و نزديکان آن حضرتيم ، ما اهل بيت
پاک پيامبريم ، ما يکی از دو وزنه بزرگ هستيم که پيامبر خدا ما را دومين کتاب
خدا قرار داده است ، همان کتابی که در آن تفصيل هر چيز موجود است و باطل در آن
راه ندارد، همان قرآنی که در تفسيرش به ما اعتماد شده است و ما در تفسير و
تأويلش درمانده نخواهيم شد، بلکه در تفسير از حقايق قرآن پيروی مي کنيم . ای مردم ،
از ما فرمان بريد، زيرا که اطاعت ما بر شما فرض است ، چون اطاعت ما مقرون به
طاعت خدا و رسول است .
بحار الانوار، ج ,44 ص (205 )
59.شخصی گفت : ای پسر پيامبر خدا (ص )، پدر و مادرم به فدايت ، شناسايی خداوند
چيست ؟ حضرت فرمود: شناسايی خدا به اين است که مردم هر عصری امام واجب
الاطاعه خود را بشناسند.
بحار الانوار، ج 5، ص (312 )
60.اجرای اوامر الهی و احکام اسلام تنها بايستی به دست ما علمای ربانی که بر حلال و
حرامش امين گشته ايم سپرده شود.
بحار الانوار، ج ,97 ص (80 )
61.پروردگارا، تو مي دانی که ما به خاطر هوس سلطنت يا به منظور تصفيه حسابهای شخصي ،
عليه حکومت بني اميه قيام نکرده ايم ، بلکه بدان جهت قيام کرده ايم که مظاهر دينت
را به مردم نشان دهيم و در سرزمينت اصلاحی کرده باشيم ، تا در پناه دين ، بندگان
ستمديده ات بيارامند و به فرايض و سنن و احکامت عمل شود. ای مردم ، بدانيد
که اگر شماها ما را ياری نکنيد و درباره ما انصاف ندهيد، ستمگران بر سرتان مسلط
خواهند شد و در خاموش کردن نور پيامبرتان خواهند کوشيد. خداوند برای ما پشتيبان
محکمی است ، بر او تکيه مي کنيم و به درگاهش زاری مي نماييم ، و بازگشت ما به سوی
اوست .
بحار الانوار، ج ,97 ص (80 )
62.سپاس به درگاه خداوندی که آنچه خواهد، انجام گيرد و نيرويی نيست مگر آن که
قائم به ذات احديت اوست . همان گونه که گردنبند به گردن دختران جوان افتاده
است ، مرگ نيز گريبانگير فرزندان آدم است . آن چنان که يعقوب شوق ديدار يوسف
داشت ، من نيز به شدت اشتياق ديدار پدران و گذشتگانم دارم . دست تقدير الهی
برای من قتلگاهی برگزيده است که بايد به ديدار آن بشتابم . مي بينم که به همين
زوديها گرگهای گرسنه "نواويس " و "کربلا" مرا در محاصره انداخته ، بند بند اعضای
بدنم را از هم جدا مي کنند و عطش درونی خود را با کشتن من فرومي نشانند. از چنين
روزی که قلم تقدير بر آن گذشته است ، تدبير و راه فراری نيست . ما اهل بيت به
آنچه خداوند راضی باشد، رضايت داريم . بر اين بلا که برای ما خواسته است ، صبر
مي نماييم ، البته او نيز پاداش صابران به ما عطا خواهد فرمود. ما پاره های تن
پيامبريم و پاره تن پيامبر از او جدا نمي شود. ما در بهشت ، دور و بر پيامبر گرد
خواهيم آمد و با رفتن ما چشم پيامبر روشن شده ، وعده هايی که داده شده است ، عملی
مي گردد. اينک در ميان جمع ما هر کس جان در کف آماده شهادت است و خود را
برای مرگ و ملاقات الهی مهيا ساخته ، به همراه ما کوچ کند که فردا صبح به ياری
خدا من حرکت مي کنم .
بحار الانوار، ج ,44 ص (366)
63.مردم ، بدانيد که دنيا خانه ای است فنا شدنی و زوال پذير.
ناسخ التواريخ ، ج 6، جزء 2، ص (243 )
64.من که يارانی باوفاتر و نيکوتر از ياران خود سراغ ندارم ، و نيز از اهل بيت خود
خاندانی بهتر و مهربانتر نمي شناسم ، به پاس نيکيهايی که در حق من داريد، خداوند
به شماها بهترين پاداش عطا فرمايد.
بحار الانوار، ج ,44 ص (392 )
65.خداوند رتبه ها و منزلهای عالی را به خاطر صبری که بندگان در مقابل تحمل
ناملايمات به خرج دهند، به آنان عنايت مي فرمايد.
بحار الانوار، ج ,45 ص (90 )
66.تلخ و شيرين دنيا همه اش خواب و خيالی بيش نيست ، و جای بيداری و
هوشياري ، جهان ديگر است و کسی رستگار خواهد بود که در آن جهان رستگاری يابد و
بيچاره آن کس که در آن سرا شقاوت يابد.
بحار الانوار، ج ,45 ص (91 )
67.سپاس خداوندی را که دنيا را آفريد و آن را خانه ای فانی و زوال پذير قرار داد،
خانه ای که هميشه رنگ به رنگ شده ، دستخوش حوادث و تغيير و تحول است و
ساکنانش را از حالتی به حالتی سير مي دهد. بيچاره آن کس که فريب زرق و برق
اين دنيا را بخورد و بدبخت کسی که دل به زندگی زوال پذيرش ببندد.
بحار الانوار، ج ,45 ص( 5)
68.نه ، به خدا سوگند همچون افراد خوار و ذليل دست به اين مردم نخواهم داد و همانند
بردگان برای آنان با بيعتم اقرار به بردگی نخواهم نمود. ای بندگان خدا، پناه
مي برم به پروردگارمان خدا از اين که مي خواهيد مرا هدف تير و نيزه های خود قرار
دهيد. از دست سرکشان عاصی که به روز قيامت ايمان ندارند به خداوند پناه مي برم .
بحار الانوار، ج ,45 ص( 7)
69.ای بزرگ زادگان ! صبر و بردباری به خرج دهيد که مرگ جز يک پل نيست که شما را از
سختی و رنج عبور داده ، به بهشت پهناور و نعمتهای هميشگی آن مي رساند، کيست که
نخواهد از زندانی به قصری انتقال يابد. و برای دشمنان شما درست به عکس است که
مرگ برای آنان مثل آن است که از کاخی به زندان و شکنجه انتقال پيدا کنند. پدرم
از پيامبر خدا (ص ) برای من نقل نموده است که مي فرمودند: "دنيا برای مؤمن همانند
زندان و برای کافر همانند بهشت است ". مرگ پلی است که عده ای را عبور داده ، به
بهشتشان مي رساند و جمعی را عبور داده ، به جهنمشان مي رساند. آري ، نه دروغ شنيده ام
و نه دروغ مي گويم .
بحار الانوار، ج ,44 ص (297 )
70.به شما هشدار مي دهم اين يزيد حرام زاده پسر زنازاده مرا در سر دوراهی قرار داده
است : يا شمشيرکشی يا ذلت بيعت با او. اما داشته باشيد که ذلت از ساحت قدس ما به
دور است . خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهای پاکی که ما را پرورده و آن
دودمان شريف و آن ذلت ناپذيران عزتمند و آن نفسهای با عزت نياکان ما قبول
ندارند که ما پيروی و فرمانبرداری از اين افراد پست را بر مرگ با عزت ترجيح
دهيم .
بحار الانوار، ج ,45 ص (83 )
71.هر کس که رضايت الهی را با غضب مردم بخرد، خداوند او را از مردم بي نياز .
سازد، و هر کس رضايت مردم را با غضب الهی بخرد، خداوند او را نيازمند مردم
سازد، والسلام .
بحار الانوار، ج ,78 ص (126 )
72.بهترين ثروت آن است که انسان به وسيله آن آبروی خود را حفظ نمايد.
بحار الانوار، ج ,44 ص (195 )
73.گواهی مي دهم که من از راه تکبر و خودخواهی و يا به قصد فساد و ستمگری بر ضد
حکومت بني اميه قيام نکرده ام . خروج و قيام من تنها برای اصلاح طلبی در امت جدم
است . اراده امر بمعروف و نهی از منکر دارم و مي خواهم به روش جدم و پدرم علی
بن ابيطالب (ع ) رفتار کنم . هر کس از راه حق و حقيقت مرا پذيرفت ، طرف حسابش
حق متعال است ، و هر کس که قيام مرا مردود دانست ، من در راه هدف خود ثابت
قدم و شکيبا هستم ، تا اين که خداوند ميان من و اين ملت به حق و حقيقت قضاوت
فرمايد، که او بهترين قاضيان است .
بحار الانوار، ج ,44 ص (329 )
74.اما بعد چنان تصور مي کنم که اصلا دنيايی به وجود نيامده و آخرت سرايی است
بي زوال و جاويد.
بحار الانوار، ج ,45 ص (87 )
75.به خدا سوگند که احدی امام و رهبر جامعه نيست مگر آنکه از روی کتاب خدا
حکومت کند، عدالت را برپا داشته ، پايبند دين حق بوده و خودش را براي خدا به
اينها پايبند مي داند، والسلام .
بحار الانوار، ج ,44 ص (334 )
76.هر کس حق بندگی خدا را به جای آورد، خداوند بيش از آنچه آرزو داشته و بيش از
حد کفايتش به او عطا خواهد فرمود.
بحار الانوار، ج ,71 ص (184 )
77.همنشينی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبيني
مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (122 )
78.هر کس نزد ما آيد، حداقل يکی از اين چهار خصلت را خواهد يافت : برهانی متين
مي شنود، از قضاوتی عادلانه برخوردار مي گردد، با برادری سودمند و پرفايده روبرو
خواهد شد و ثواب همنشينی با علما هم خواهد برد.
بحار الانوار، ج ,44 ص (195 )
79.به مردی که نزد حضرتش غيبت ديگری را مي کرد، فرمود: "ای مرد، دست از غيبت
بردار، زيرا غيبت خوراک ( نان خورش ) سگان جهنم است ".
بحارالانوار، ج ,78 ص (117 )
80.استدارج و غافلگير ساختن خداوند بندگانش را، بدين طريق است که نعمتهای خود را
پی در پی بر او فرو ريزد و نعمت سپاسگزاری را از او سلب نمايد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (117 )
81.بخيل آن که در سلام کردن بخل ورزد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (120 )
82.حضرت به فرزندش علی فرمودند: فرزندم بترس از ستم
نمودن به کسی که به غير از خدا در مقابل تو ياوری ندارد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (118 )
83.مردی از انصار خدمت حضرتش آمد که چيزی از او درخواست نمايد. حضرت به او
فرمود: "ای برادر انصار، خويشتن را از ذلت درخواست حفظ کن و احتياج خود را در
رقعه ای از کاغذ بنويس که انشاء الله چيزی از ما دريافت خواهی نمود که شاد شوي ".
سپس مرد انصار برای حضرت نوشت : "يا اباعبدالله ، فلان شخص پانصد دينار از من
طلب دارد که بر من اصرار بسيار مي ورزد، با او صحبت بفرماييد که تا چيزی دستم
مي آيد به من مهلت دهد". همين که جضرت رقعه او را خواند، وارد منزل شد و کيسه ای
بيرون آورد که مبلغ يک هزار دينار در آن بود، حضرت به او فرمود از پانصد دينار
آن بدهي ات را بپرداز و با پانصد دينار باقی مانده ، امور زندگيت را رو به راه
کن ، و هيچ گاه انتظار رفع نيازمندی نداشته باش مگر از سه کس : مردی با ايمان و
متدين ، يا شخصی جوانمرد، يا مردی شريف و دارای اصل و نسب . اما مرد با دين و
ايمان از ترس دينش تو را نااميد نمي سازد. اما شخص جوانمرد، او نيز از جوانمردی
خود حيا مي کند که تو را رد نمايد. و اما افراد اصيل و نجيب مي دانند که تو برای
برآمدن نيازت آبروی خويش را در گرو احسان او گذاشته اي ، نجابت او نمي گذارد که
دست خالی برگردی و روی تو را به زمين نخواهد انداخت ".
بحار الانوار، ج ,78 ص (118 )
84.از نشانه های قبولی بنده در پيشگاه خداوندی آن است که همنشينی خردمندان گزيند و
از نشانه های جهل و ناداني ، گلاويز شدن با برادران دينی است و از نشانه های عالم
آن است که گفتار خود را خوب بسنجد و بررسی نمايد و از حقايق علوم و فنون نظری
آگاه باشد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (119 )
85.حذر کن از مواردی که بايد عذرخواهی کني ، زيرا مؤمن نه کار زشتی انجام مي دهد و نه
به عذرخواهی مي پردازد، اما منافق همه روزه بدی مي کند، و به عذرخواهی مي پردازد.
بحار الانوار، ج ,78 ص (120 )
86.کسی که از تو حاجتی خواسته است ، آبروی خود را با درخواست از تو ريخته است ، تو
ديگر با رد کردن او، آبروی خود را نريز.
بحار الانوار، ج ,44 ص (196 )
87.هر کس ما را برای خدا دوست بدارد، روز قيامت ما و او همراه يکديگر اين طور بر
پيامبران وارد خواهيم شد، و انگشتان خود را جفت کرده ، اشاره فرمود و هر کس که
برای دنيا ما را دوست داشته باشد، تنها در اين دنيا است که خوب و بد با هم
مي باشند.
بحار الانوار، ج ,27 ص (84 )
88.کسی که در امری نظر ندارد، و راه و چاره کار را نمي داند، کليد گشايش کارش مدارا
و نرمش است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (128 )
89.شيعيان ايتام آل محمدند، هر کس يتيمی از ما را که در اثر غيبت و استتار ما
دستش از ما بريده است ، تحت کفالت خود گيرد و به ارشاد و هدايت او پردازد،
خداوند بزرگ درباره او خواهد فرمود: "ای بنده بزرگوار و فداکارم ، تو که درباره
مردم چنين گذشت و فداکاری مي نمايي ، من از تو بيشتر سزاوار کرم و گذشت مي باشم .
فرشتگانم ، در مقابل هر حرفی که تعليم نموده است ، در بهشت هزار هزار کاخ به ضميمه
نعمتهای ديگری که شايسته اوست ، برايش مقرر داريد".
بحار الانوار، ج 2، ص( 4)
90.اگر شناختن و ارج نهادن به حقوق برادران دينی نمي بود، مردم در برابر تمامي
گناهانشان عقوبت مي شدند، ولی خداوند به پاس حق شناسی افرادی فرموده است : "هر
مصيبتی که به سرتان آيد، در اثر اعمال خودتان است و خداوند از بسياری از گناهان
شما در مي گذرد".
بحار الانوار، ج ,75 ص (415 )
91.مردی به حضرتش گفت : يا ابن رسول الله من شيعه شما هستم ! حضرت فرمود: .
ای مرد از خدا بترس و ادعا مکن چيزی را که خداوند تکذيب نمايد و بر ادعايت
گناهکارت شمارد. شيعيان ما کسانی خواهند بود که قلبشان پاکيزه از غل و غش و
خيانت باشد، لکن تو مي توانی ادعا کنی که از علاقه مندان و دوستداران ما هستي .
بحار الانوار، ج ,68 ص (156)
92.برادران چهارگونه هستند: برادری که هم در فکر توست و هم در فکر خويشتن ، برادري
که در دوستی با تو تنها در فکر توست ، برادری که هميشه در فکر زيان رساندن به تو
است ، برادری که نه در فکر سود خويشتن و نه در فکر سود تو است . از حضرتش تفسير
اين مطلب را خواستند. در پاسخ فرمودند: اما آن برادر که هم در فکر خويشتن و هم
در فکر تو است ، برادری است که در دوستيش با تو کاری مي کند که دوستی هميشه
برقرار باشد و رشته برادری بريده نشود، اين برادر هم به سود خود کار کرده ، هم به
سود تو کار مي کند، زيرا اگر برادری تمام و کمال باشد، هر دو طرف زندگی خوشی را
در کنار هم خواهند گذراند، ولی اگر برادری دارای تناقض باشد، هر دو از هم سرد
خواهند شد و برادری به هم مي خورد. اما آن برادری که تنها در فکر سود رساندن به
تو است ، اين شخص در دوستی تو از حالت طمع به حالت علاقه و محبت رسيده ، به
هنگامی که با تو از در دوستی وارد مي شود، طمع دنيايی نسبت به تو ندارد و نسبت
به تو از هيچ چيز خود دريغ نخواهد داشت . اما آن برادر که هميشه در فکر زيان
رساندن به تو است ، دشمنی است که در لباس دوستی هميشه در کمين تو است تا در
فرصتی تو را هدف قرار دهد، و با زبردستی اغراض پليد خود را از تو پنهان
مي سازد، در ميان مردم به تو دروغها مي بندد و با نظر حسادت به تو مي نگرد، پس
لعنت خدای يکتا بر او باد. اما آن برادری که نه به حال خويشتن سودمند است و نه
به حال تو، کسی است که خداوند او را سر تا پا حماقت آفريده ، تا مي توانی از چنين
دوستان ابلهی فاصله بگير، زيرا اين گونه افراد هميشه در فکر برتري جويی بر تو
هستند و از راه حرص و بخل در طلب چيزهايی که تو داری مي باشند.
بحار الانوار، ج ,78 ص (119)
93.به شخصی فرمود: کدام دفاع در نظر تو بيشتر خوشايند است ؟ از يک طرف مردي
ستمگر مي خواهد مسکينی ناتوان را بکشد، از سويی ديگر شخصی ناصبی و دشمن ما اهل
بيت مي خواهد مؤمن ناتوانی از شيعيان ما را گمراه کند. آيا به نظر تو نجات آن
مسکين از چنگال ستمگر قاتل بهتر است يا نجات مؤمن شيعه به وسيله بحث و استدلال از
دست آن ناصبی گمراه کننده ؟ سپس حضرت خود فرمودند: آري ، نجات دادن مؤمن ناتوان
از دست آن ناصبی و دشمن اهل بيت بهتر است ، زيرا خداوند بزرگ مي فرمايد هر کس
انسانی را زنده کند، همانند آن است که تمامی مردم را زنده کرده است ، يعنی هر
کس انسانی را با ارشاد از کفر به سوی ايمان احيا نمايد، مانند آن است که تمام
مردم را احيا نموده است و از شمشير ستمگران رهايی داده است .
بحار الانوار، ج 2، ص( 9)
94.برای پادشاهان بدترين صفت آن است که از دشمن بترسد، بر ضعيفان سنگدل باشد و به
هنگام عطا بخل ورزد .
بحار الانوار، ج ,44 ص (189)
95.در کاری که از طاقتت برون است ، خويشتن را به زحمت نينداز .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
96.در پی چيزی که بدان نمي رسی مرو .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
97.همان اندازه که سود مي بری خرج کن .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
98.بيش از کارکرد خود انتظار پاداش نداشته باش .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
99.برای هيچ نعمتی به جز نعمت فرمانبرداری خدا شاد نشو .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
100.هيچ امری را نپذير مگر آنکه خودت را شايسته آن بدانی .
اعيان الشيعه ، ج 1، ص (621)
101.برای پادشاه دارويی را توصيف نکن ، زيرا اگر آن دارو به حالش سودمند باشد از تو
سپاسگزاری نخواهد کرد، اما اگر زيانی از آن ببيند تو را متهم خواهد ساخت .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
102.جمعی نزد آن حضرت از عذرخواهی عبدالله بن عمرو بن عاص از شرکت در جنگ صفين
ياد مي کردند که حضرت فرمود: چه بسا گناهانی که بهتر است از عذرخواهی نسبت به
آن .
بحار الانوار، ج ,78 ص (128)
103.ثروتی را که داری اگر به مصرف خودت نرسانی ثروت مال تو نيست ، تو از آن ثروت
هستي ، بنابر اين به ثروت خودت امان مده و گرنه او به تو امان نخواهد داد
و پيش از آنکه ثروت ، تو را به مصرف خود برساند تو آن را به مصرف خويشتن
برسان .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
104.هر کس عطای تو را بپذيرد، در کرم و سخاوت ياريت نموده است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
105.راستگويی موجب سرافرازی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
106 .دروغگويی نشانه عجز و ناتوانی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
107.اسرار ديگران نزد شما امانت است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
108.همسايگی نوعی قرابت و خويشاوندی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
109.کمک به ديگران نشانه صداقت است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
110.کار به انسان تجربه مي آموزد .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
111.اخلاق نيکو عبادت شمرده مي شود .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
112.سکوت زينت بخش آدمی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
113.حرص و آز نوعی فقر روانی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
114.سخاوت و بخشش نوعی بي نيازی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
115.مدارا با ديگران از خردمندی است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2، ص (246)
116.روزی حضرت اين نصيحت را به ابن عباس فرمودند: درباره چيزی که برايت اهميت
ندارد سخن مگو زيرا در اثر سخن بيهوده مي ترسم به گناه بيفتي ، و نيز بيمورد سخن
مگو مگر آنکه بدانی سخن گفتن بجاست ، زيرا چه بسيار گوينده ای که سخن حق مي گويد
اما چون در جای خود نگفته است سخنش را عيب شمارند .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
117.هرگز با دو کس به گفتگو و مجادله مپرداز: يکی با افراد حليم و بردبار، ديگری با
افراد نادان و سفيه ، زيرا افراد حليم با حلم و بردباری بر تو چيره گردند و افراد
سفيه آزارت خواهند داد .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
118.. درباره برادر مؤمنت پشت سر سخنی بگو که دوست داری او پشت سر تو بگويد .
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
119.مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت .
بحار الانوار، ج ,44 ص (192)
120.تجربيات مداوم بر عقل و شرف و تقوای انسان بيفزايد .
بحار الانوار، ج ,78 ص (128)
121.قناعت موجب آسايش بدنها است .
بحار الانوار، ج ,78 ص (128)
122.از حضرت پرسيدند چرا خداوند روزه را بر بندگانش واجب فرموده است ؟ فرمودند:
" برای آنکه ثروتمند طعم گرسنگی را بچشد و نسبت به مستمندان بخشش نمايد " .
مناقب آل ابي طالب ابن شهر آشوب ، ج 4، ص (68)
123.از حضرتش پرسيدند: فضيلت چيست ؟ فرمودند: " عنان زبان در کف اختيار داشتن و
بذل نيکی ". از حضرتش پرسيدند نقصان کدام است ؟ فرمودند: " خويشتن را در کار
بيهوده به زحمت افکندن ".
مستدرک الوسايل ، ج 9، ص (24)
124.از حضرتش پرسيدند که آيا جهاد سنت است يا فريضه ؟ فرمودند: جهاد بر چهار گونه
است ، دو نوع آن فريضه است و يک نوع جهاد سنتی است که جز با امام ، واجب الطاعة
نخواهد شد، و يک نوع ديگر جهاد نيز سنت است : اما يک نوع از آن دو نوع جهاد
فريضه ، جهاد انسان است با خويشتن که در برابر گناهان بايد انجام دهد و اين نوع
جهاد از بزرگترين انواع جهاد به شمار مي رود. نوع دوم از جهاد فريضه جهاد و جنگ
با کفار کشورهای همسايه است . اما آن جهاد که سنت است و جز با امام انجام
نخواهد گرفت ، عبارت است از جنگ با دشمن که بر تمامی امت واجب است که اگر
مردم جهاد را ترک کنند، دچار عذاب خواهند شد و اين همان عذابی است که امت
دچار آن هستند و اين جهاد بر امام سنت است ، بدين ترتيب که با امت به سوی
دشمن لشکرکشی نمايد و با آنان بجنگد. اما قسم چهارم جهاد که سنت است عبارت
است از هر سنت پسنديده ای انسان بر پا دارد و در راه به پا داشتن و تکميل و
احيای آن بکوشد و جهاد نمايد و جهاد در اين راه از بهترين شمرده مي شود، زيرا اين
نوع جهاد احيای سنت است که در اين باره پيامبر خدا (ص ) فرموده اند: هر کس
سنت پسنديده ای ايجاد نمايد، روز قيامت خداوند به او پاداش خودش و پاداش
کسانی را که بدان سنت عمل کنند خواهد داد، بدون آن که از پاداش عمل کنندگان
چيزی کاسته شود .
تحف العقول ، ص (243)
125.ای پسر آدم ، تو روزگارانی بيش نيستي ، هر روز که بگذرد جزيی از وجود تو بوده که
رفته است .
ارشاد القلوب ، ص (40)
126.کتاب خداوند بزرگ دارای چهار جنبه است : جنبه عبارت ، جنبه اشاره ، جنبه لطايف
و جنبه حقايق . جنبه عبارتی آن مربوط به مردم عامی است . جنبه اشاره آن مربوط به
خواص است ( که از اشارات قرآن چيزهايی درک مي کنند ). جنبه لطايف آن مربوط
به اوليای خدا است که آنان مي توانند پی به لطايف و دقايق قرآن ببرند. جنبه
حقايق که اين جنبه مخصوص پيامبران است که آنان حقايق قرآن را درک مي نمايند .
جامع الاخبار صدوق ، ص (47)
127.هر کس به خاطر مصايب ما اهل بيت قطره اشکی از چشم خود سرازير کند و يا اشک
در چشمانش حلقه زند خداوند به وسيله آن اشک او را از عذاب حفظ نموده در بهشت
جای دهد .
بحار الانوار، ج ,44 ص (279)
128.گريستن چشمان و ترس دلها رحمتی از جانب خدايتعالی است .
مستدرک الوسائل ، ج ,11 ص (245)
129.فرمودند: هر کس در صدد عيب جويی ديگران نباشد، هميشه به فکر آن است که برای عيب
ديگران عذری توجيه نمايد .
نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص (80)
130.در راه حق و هدايت بر ناملايمات صبور باش و از شيرينی لذتها و هوسهای نفساني
درگذر .
نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص (85)
131.ابان بن تغلب گويد: امام شهيد حسين (ع ) فرمود هر کس ما را دوست بدارد از ما
اهل بيت شمرده خواهد شد. گفتم : از شما اهل بيت ؟ فرمودند: آري ، از ما اهل بيت .
و اين جمله را سه بار تکرار نموده ، سپس فرمود: آيا گفته بنده صالح ( حضرت
ابراهيم در قرآن ) را نشنيده ای که مي گويد: " هر کس از من پيروی نمايد، از من
است " .
نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص (40)
132.برای پيران زشت تر از آن نيست که هوسرانی کنند .
کفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، ص (233)
133.و برای پادشاهان زشت تر از آن نيست که سختگيری نمايند .
کفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، ص (233)
134.و برای افراد نجيب زشت تر از دروغگويی چيزی نيست .
کفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، ص (233)
135.برای علما زشت تر از حرص و آز چيزی نيست .
کفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، ص (233)
136.اميرالمؤمنين (ع ) از فرزندش حسين (ع ) پرسيد: فرزندم بزرگواری در چيست ؟ حضرت
در پاسخ پدر گفت : نيکی نسبت به فاميل و به دوش گرفتن بار خسارات آنان .
بحار الانوار، ج ,78 ص (102)
137.بي نيازی در چيست ؟ فرمود: در کاستن آرزوهايت و به قدر کفايت راضی بودن .
بحار الانوار، ج ,78 ص (102)
138.فقر و نيازمندی در چيست ؟ فرمود: در طمع و نااميدی .
بحار الانوار، ج ,78 ص (102)
139.پستی در چيست ؟ فرمود: پستی انسان در آن است که خويشتن را حفظ نمايد و عيال
خود راتسليم ناملايمات و خطرها کند .
بحار الانوار، ج ,78 ص (102)
140.حماقت در چيست ؟ فرمود: حماقت در آن است که انسان با فرمانده خود به دشمني
برخيزد ويا با قويتر از خود که قدرت زيان زدن و سود رساندن به او دارد درافتد .
بحار الانوار، ج ,78 ص (102)
141.شخصی به امام حسين (ع ) گفت : خانه ای ساخته ام ، دوست دارم وارد اين خانه شويد و
برايم دعا کنيد. حضرت وارد خانه شد و نگاهی به آن انداخت و فرمود: " خانه
خودت را ويران ساخته ، به آبادی خانه ديگری پرداخته اي ، در نتيجه مردم زمين
عزيزت مي پندارند، در حالی که ساکنان ملأ اعلی تو را دشمن دارند ".
مستدرک الوسايل ، ج 3، ص (467)
142.قرآن ظاهری بس زيبا و باطنی بس عميق دارد .
جامع الاخبار صدوق ، ص (47)
143.در محضر حضرتش سخن از عقل و درايت معاويه رفت . فرمودند: " جز با پيروی از حق
عقل انسان کامل نخواهد گشت ".
بحار الانوار، ج ,78 ص (127)
144.هر کس با ما دشمنی کند با رسول خدا (ص ) دشمنی مي کند .
احقاق الحق ، ج ,11 ص (592)
145.از حبيب ابن مظاهر اسدی روايت شده است که از حضرت حسين عليه السلام پرسيد:
شما خاندان پيش از آنکه خداوند آدم را بيافريند چگونه بوديد؟ فرمودند: " همانند
نورهايی بوديم که اطراف عرش الهی سير مي کرديم و فرشتگان را درس تسبيح و تهليل
و تحميد مي آموختيم ".
بحار الانوار، ج ,60 ص (311)
146.فرمودند: از خاندان ما دوازده امام مهدی است که اول آنان اميرالمؤمنين علی ابن
ابيطالب و آخر آنان ، نهمين فرزند من است که امام قائم به حق است و خداوند به
وسيله او زمين را پس از آن که ( در اثر ظلم و ستم ) مرده است ( با عدل و داد )
زنده خواهد فرمود و دين را که مهجور گشته بر اديان ديگر برتری داده ، حق را آشکار
خواهد نمود. مهدی دارای غيبتی طولانی خواهد بود که در اثر آن اقوامی راه ارتداد
و کفر در پيش خواهند گرفت و جمعی بر دين ثابت خواهند ماند و اين افراد
ثابت قدم مورد آزار قرار خواهند گرفت و به آنان خواهند گفت : وعده ظهور
امامتان چه وقت است اگر راست مي گوييد؟ ولی بدانيد آن افراد که در دوران
غيبت او بر آزار و تکذيب مردم صبر کنند در اجر و پاداش همانند افرادی مجاهد
هستند که در رکاب رسول خدا با شمشير جهاد مي نموده اند .
بحار الانوار، ج ,51 ص (133)
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:35 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

زندگانی امام حسين (ع )
دومين فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت
فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحی و ولايت چشم به جهان گشود.
چون خبر ولادتش به پيامبر گرامی اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه
را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه ای سپيد (2) (س ) آمد و اسما
پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ
(3) او اقامه گفت .
به روزهای اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحی الهي ، جبرئيل ، فرود آمد
و گفت :
سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير)
چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)
برای موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي .
و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، برای دومين فرزند فاطمه
(س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای
کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه
(7) نقره صدقه داد.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:38 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

الف) طاعت و بندگى
ب) ولايت مدارى و امامشناسى
ج) بصيرت ژرف
د) شجاعت
ه) وفا و فداكارى عباس
اعتراف دشمن به وفاى عباس
وفا و فداكارى عباس در سخنان معصومين عليهم السلام
|
جمال حق ز سر تا پاست عباس |
|
به يكتايى قسم، يكتاست عباس |
|
خدا داند كه از روز ولادت |
|
امام خويش را مىخواست عباس |
|
علم در دست، مشك آب بر دوش |
|
كه هم سردار و هم سقاست عباس |
|
نه در دنيا بود باب الحوائج |
|
شفيع خلق در عقباست عباس |
|
هنوز از تشنه كامان شرمگين است |
|
ببين در علقمه تنهاست عباس |
|
اگرچه زاده امالبنين است |
|
وليكن مادرش زهراست عباس |
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه. ق(1) در مدينه منوره ديده به جهان گشود.
پدر بزرگوارش على بن ابى طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد.
مادر با فضيلتش فاطمه معروف به «امالبنين» دختر حزام بن خالد كلابى بود. (2)
واژه «عباس» از نظر لغوى به معناى «بسيار ترشرو» است. و يا به معناى شيرى كه شيران ديگر از او فرار كنند.(3)انتخاب اين نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است. لذا مورخان نوشتهاند «سماه اميرالمومنين عليه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته و سطوته و صولته و عبوسته فى قتال الاعداء و فى مقابلة الخصماء؛ على عليه السلام او را به اين خاطر عباس ناميد كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رويارويى با جنگجويان آگاهى داشت.» (4)
گاهى هم حضرت امير عليه السلام قنداقه عباس را مىگرفت، آستين او را بالا مىزد و بازوانش را مىبوسيد و گريه مىكرد و مىفرمود: «دستهاى او در راه يارى برادرش حسين قطع مىشود.» (5)
حضرت عباس القاب مختلفى دارد كه هر يك بيانگر بخشى از مقام، عظمت و سجاياى اخلاقى اوست. «ممقانى» شانزده لقب براى او برشمرده است؛ مانند:
1. ابوالفضل؛ يعنى پدر فضايل (و يا او پسرى به نام فضل داشت)
2. ابوالقربه؛ كه سقا و آبرسان بود.
3. قمر بنى هاشم؛ چون داراى چهرهاى زيبا بود. صاحب مقاتل الطالبين مىنويسد:
«عباس، زيبا و نيك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هيكل سوار مىشد، پاهايش به زمين كشيده مىشد و به او قمر بنى هاشم مىگفتند!» (6)
استاد مرتضى مطهرى مىگويد:
«عباس اندامى بسيار بلند و قامتى رشيد و زيبا داشته كه امام حسين عليه السلام از نگاه كردن به او لذت مىبرد.» (7)
4. عبد صالح (بنده شايسته)
5. المواسى (ايثارگر)
6. الفادى (فداكار)
7. الحامى (حمايت كننده)
8 . الواقى (نگهبان و محافظ)
9. الساعى (تلاشگر)
10. باب الحوائج (وسيله بر آمدن حاجات)
11. حامل اللواء (پرچمدار)
و ...
عباس با لبابه دختر عبيدالله بن عباس (پسر عموى پدرش امام على عليه السلام) ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام عبيدالله و فضل (8) داشت .
در اين نوشتار بر آنيم تا گوشههايى از فضايل و اوصاف آن حضرت را كه مىتواند الگو و اسوه ما باشد تقديم شما خوانندگان گرامي كنيم:
آنچه بيشتر از چهره حضرت عباس در ذهنها به تصوير كشيده شده و زبانها گوياى آن است شجاعت اوست و حال آن كه قبل از همه چيز آن حضرت يك بنده سرا پا تسليم الهى است، و تمام عظمتها و ارزشهاى او زير سايه همين بندگى و اطاعت محض الهى قرار دارد كه به نمونههايى اشاره مىكنيم:
1. بنده صالح خدا: امام صادق عليه السلام اين لقب گران سنگ را به او داد؛ چنان كه در زيارتنامه آن حضرت مىخوانيم:
«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله ... ؛ سلام بر تو اى بنده صالح و فرمانبر خدا.» (9)
2. آثار سجده بر پيشانى: قرآن يكى از نشانههاى بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پيشانى آنها مىداند:
«سيماهم فى وجوههم من اثر السجود»(10)؛ «نشانههاى آنها در صورتهايشان بر اثر سجدههاى زياد [در پيشگاه الهى نمايان] است.»
و حضرت عباس اين گونه بود؛ در تاريخ مىخوانيم:
«و بين عينيه اثر السجود؛ [در پيشانى] و بين چشمان او اثر سجده [نمايان] بود.» (11)
نقل شده كه روى قاتل عباس كه از طايفه «بنى دارم» بود، سياه شده بود. علت را از او پرسيدند. گفت: «من مردى را كه در وسط پيشانى او اثر سجده بود كشتم كه نامش عباس بود.» (12)
و جعفر نقدى درباره او چنين مىگويد: «و هو من عظماء اهل البيت علما و ورعا و نسكا و عبادة؛ او از بزرگان اهلبيت است از نظر دانش و پارسايى و نيايش و عبادت.» (13)
اين ويژگى عباس براى تمامى شيعيان درس بزرگى است تا بندگى خدا را در راس همه كارهاى خود قرار دهند و راز و نياز و عبادتهاى شبانه و سجدههاى طولانى براى خدا را در زندگى خويش هرگز فراموش نكنند.
|
بسوزان دلى را كه سوزى ندارد |
|
سحر كن شبى را كه روزى ندارد |
|
الهى به آن سر كه شور تو دارد |
|
به آن دل كه در سينه، نور تو دارد |
|
به شوق شهيدان در خون تپيده |
|
به اشك يتيمان محنت كشيده |
|
به نام عزيزى كه نام از تو دارد |
|
به ملك ولايت، مقام از تو دارد |
|
چنان كن كه شرمنده، فردا نباشم |
|
سرافكنده در پيش زهرا نباشم |

از ويژگيهاى مهم حضرت عباس امامشناسى و اطاعت مطلق از امامان خويش بود .
پس از شهادت پدر بزرگوارش امام على عليه السلام ودايع امامت و مقام ولايت تامه به امام حسن مجتبى عليه السلام سپرده شد. عباس با جان و دل، فرمانبردار و مطيع بىچون و چراى برادر و امام خود بود. وقتى امام حسن عليه السلام مجبور شد با معاويه صلح كند و مورد طعن و شماتت «يا مذل المؤمنين؛ اى خوار كننده مؤمنان» قرار گيرد، حضرت عباس بيش از پيش همراه و در ركاب امام خويش بود، و با شمشير برهنه مانند يك سرباز جانباز از برادر و امام خويش محافظت مىكرد. در مراسم تشييع آن حضرت كه جنازه را تيرباران كردند، بر حضرت عباس خيلى گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسين عليه السلام نبود، از يكايك آنان انتقام مىگرفت .
بعد از شهادت امام حسن عليه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسين بن على عليهماالسلام بود .
در مورد ولايت مدارى و امامشناسى حضرت عباس به نمونههايى اشاره مىشود:
1. در زيارتنامه آن حضرت كه از سخنان امام صادق عليه السلام است چنين مىخوانيم:
«... المطيع لله و لرسوله و لاميرالمؤمنين والحسن والحسين صلى الله عليهم؛ [سلام بر تو اى بنده صالح و] مطيع خدا و رسولش و پيرو اميرمؤمنان و حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد.» (14)
2. هنگام خروج از مدينه امام حسين عليه السلام ندا داد: «اين اخى - اين قمر بنىهاشم فاجابه العباس لبيك لبيك يا سيدى فقال له الامام عليه السلام: قدم لى يا اخى جوادى فاتى العباس بالجواد اليه؛ كجاست برادرم ... كجاست ماه بنىهاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسين عليه السلام فرمود: اى برادر، اسبم را حاضر كن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود.» (15)
3. در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد كربلا شد. يكى از نقشههاى او براى كاستن از ياران امام حسين عليه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود. وقتى جناب عباس شنيد كه شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نكرد و جواب او را نداد، تا اين كه امامش به او فرمان داد كه جواب شمر را بگويد، عباس فرمود: «چه مىگويى؟» عرض كرد: «شما و برادرانت در امانيد.» عباس غيرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فرياد او بلند شد:
«تبت يداك و لعن ما جئت به من امانك يا عدو الله اتامرنا ان نترك اخانا و سيدنا الحسين بن فاطمة و ندخل فى طاعة اللعناء و اولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له؛ دستهايت بريده باد و لعنت [خدا] بر آنچه كه از امان نامه آوردهاى. اى دشمن خدا! آيا دستور مىدهى كه ما برادرمان و آقايمان حسين عليه السلام پسر فاطمه عليهاالسلام را رها كنيم و داخل اطاعت لعنتشدگان و فرزندان لعنتشدگان شويم؟ [عجبا] آيا به ما امان مىدهى در حالى كه فرزند رسول خدا [حسين بن على] در امان نيست.» (16)
اين جملات حاكى از معرفت و عشق عميق حضرت عباس به امام خويش حسين بن على عليه السلام است. به اين جهت است كه مورخان نوشتهاند؛ عباس در كربلا به خاطر تعصبات قبيلهاى و خانوادگى با دشمن نمىجنگيد:
«... بل كان يعرف ان دين الله قائم بالحسين و هو عمودالدين، مجاهد عن دين الله و عن شريعة المصطفى و حامى عن ابن رسول الله و عن بنات الزهراء كما قال انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين؛ بلكه همواره مىشناخت كه دين خدا به حسين عليه السلام پاينده است و او ستون دين است و براى دين خدا و شريعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جهاد [و مبارزه] مىكند و [بدين جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمايت و پشتيبانى كرد؛ چنان كه خود فرمود:
«به خدا اگر دست راستم را قطع كرديد به راستى [همچنان] از دينم حمايت مىكنم و از امامى كه يقين راستين دارد [دفاع مىكنم؛ آن امامى كه] پسر دختر پيامبر پاك و امين مىباشد.» (17)
از اين جا به ويژگى سومى در وجود حضرت عباس پى مىبريم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .
بيشتر منحرفان از امامت و ولايت، ظاهربين و ساده انديشند. قرآن كريم درباره دنياپرستان مىفرمايد: «يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون»؛ «آنان تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مىدانند و از آخرت غافلند.» (18) ولايت مداران بايد ژرف انديش و ژرف نگر باشند .
از امتيازات ويژه حضرت عباس، بصيرت نافذ و ژرف انديشى خاصى بود كه تمام خطوط جامعه و رگههاى كفر و نفاق را به خوبى مىشناخت، و ولايتمداران را نيز دقيقا شناسايى كرده بود. امام صادق عليه السلام درباره عمويش عباس مىفرمايد:
«كان عمنا العباس نافذ البصيرة؛ عموى ما عباس داراى بصيرت ژرف بود.» (19)
در مقابل، يكى از كاستيهاى عمر سعد كه به دام يزيد و ابن زياد افتاد، نداشتن تيزبينى و بصيرت بود. ابن زياد با بهرهبردارى از اين كمبود فكرى، فردى فرومايه و هزار چهره؛ يعنى «شبث ربعى» را با او همراه ساخت تا او را توجيه كند. شبث كوشيد به عمر سعد القا كند كه حسين، كافر حربى است كه قتلش واجب مىشود و به همين جهت، قتل او در ماه حرام اشكالى ندارد. (20)
ولايت مدارى و ژرف انديشى، از نيازهاى شديد زمان ما براى تمام طبقات است؛ چرا كه بصيرت ژرف و عميق انديشى باعث مىشود خطوط فكرى و سياسى را به خوبى بشناسند و در موضع گيريها دقيقا بر خط صحيح و مستقيم امامت و ولايت سير نمايند .

|
امام صادق عليه السلام درباره عمويش عباس مىفرمايد: «كان عمنا العباس نافذ البصيرة؛ عموى ما عباس داراى بصيرت ژرف بود.» |
از صفات بارز و برجسته حضرت عباس كه همگان حتى غيرمسلمانان با آن آشنايى دارند، شجاعت و دليرى ايشان است. از آغاز اميرالمؤمنين عليه السلام براى اين موضوع سرمايهگذارى نموده بود، آنجا كه به برادرش عقيل - كه اطلاعات وسيعى از نسب قبايل عرب و تاريخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود كه از اقوام اصيل و شجاع عرب، همسرى براى من انتخاب كن كه زاده شجاعان و وارث دلاورى و شهامت باشد؛ زيرا مىخواهم از اين ازدواج، فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد. عقيل پس از بررسى و جستجو «امالبنين كلابيه» را پيشنهاد كرد، كه حضرت با او ازدواج كند؛ چرا كه در جامعه [آن روز] شجاعتر و دليرتر از اجداد و پدران او نبود. (21)
از «حضرت امالبنين» چهار پسر رشيد و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنيا آمدند، كه بزرگترين و شجاعترين آنها حضرت عباس بود .
استاد شهيد مطهرى مىگويد:
«آرزوى على عليه السلام در ازدواج با امالبنين در وجود مقدس حضرت ابوالفضل عليه السلام تحقق يافت.» (22)
به نمونههايى كه شجاعت آن حضرت را مىرساند اشاره مىكنيم:
1. درباره ويژگيهاى حضرت عباس در تاريخ مىخوانيم:
«كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لانه كان فارسا هماما و بطلا ضرغاما و كان جسورا على الطعن والضرب فى ميدان الكفار والحرب؛ [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود؛ چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شيرگون بود و در [وارد كردن] نيزه و ضربات [بر دشمن] در ميدان نبرد با كفار جسور [و بىباك] بود.»
2. در معالى السبطين چنين بيان شده است:«ولا يقاس بشجاعته الا شجاعة ابيه و اخيه؛ شجاعت عباس با شجاعت پدرش[على عليه السلام] و برادرش [امام حسين عليه السلام] مقايسه مىشود.» (23)
|
در تاريخ مىخوانيم: «هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسين حملهور شدند.» |
و در ادامه مىگويد: «در شجاعت عباس همين بس كه وقتى دشمنان صداى او را مىشنيدند رگهاى بدنشان مىلرزيد و از ترس صولت و قدرت او، قلبهايشان از وحشت مىتپيد و پوست بدنشان جمع مىشد. با توجه به اين شجاعت و شهامت بود كه ابن زياد براى او امان نامه فرستاد و به خيال خام خود مىخواست كه او را از حسين عليه السلام بگيرد.» (24)
همين شجاعت و قدرت او بود كه پشتوانه محكمى براى امام حسين عليه السلام بود؛ هر چند تكيه امام حسين عليه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس كه يك بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع يارى خدا از طريق اسباب طبيعى بود؛ لذا شهادت حضرت عباس سخت بر امام حسين عليه السلام اثر گذاشت و صريحا آنگاه كه كنار بدن برادر آمد فرمود:
«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى؛ اكنون كمرم شكست و راه چارهام كم شد.» (25)
اين سخنان از زبان معصومى صادر مىشود كه تعارف و زيادگويى و خلاف واقع در كلام و مرامشان راه ندارد. و وقتى كه عباس اجازه ميدان خواست امام حسين عليه السلام فرمود:
«اذا مضيت تفرق عسكرى؛ هرگاه [از دستم] بروى سپاهم از هم مىباشد.»
تاريخ نويسان نوشتهاند:
«لم يبق الحسين بعد ابى الفضل الا هيكلا شاخصا معرى عن لوازم الحياة؛ از امام حسين بعد از [مرگ] ابى الفضل جز هيكلى [و مشتى استخوان] خالى از لوازم حيات و زندگى باقى نماند.» (26)
دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پيدا كردند، و بر اصحاب و خيمههاى امام حسين عليه السلام حملهور شدند. در تاريخ مىخوانيم:
«لما قتل العباس تدافعت الرجال على اصحاب الحسين؛ (27)هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسين حملهور شدند.»
|
تا تو بودى خيمهها آرام بود |
|
دشمنم در كربلا ناكام بود |
|
تا تو بودى من پناهى داشتم |
|
با وجود تو سپاهى داشتم |
|
تا تو بودى خيمهها غارت نشد |
|
بعد تو كس حافظ يارت نشد |
|
تا تو بودى چهره نيلى نبود |
|
دستها آماده سيلى نبود |
|
تا تو بودى دست زينب باز بود |
|
بودنت بهر حرم اعجاز بود |
|
تا كه مشكت پاره و بىآب شد |
|
دشمن پر كينهات شاداب شد |
|
يادم ز وفاى اشجع الناس آيد |
|
وز چشم ترم سوده الماس آيد |
|
آيد به جهان اگر حسين دگرى |
|
هيهات برادرى چو عباس آيد |
وفا از بارزترين صفات مردان تاريخ و نشانه قوت دين و قدرت امانت دارى است. وفا دژ مستحكمى است كه انسان را تا پايان خط در مسير راه نگه مىدارد.» (28)
در وفا و فداكارى نيز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوى پاكان وفادار، و فداكاران ايثارگر است. در اين بخش پايانى، به نمونههايى از وفا و فداكارى حضرت عباس اشاره مىكنيم:
1. رد امان نامه:
رد امان نامه ابن زياد و شمر - كه قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفاى عباس است.
2. اعلان وفادارى در شب عاشورا:
در شب عاشورا امام حسين عليه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم؛ پس همه آزاديد برويد و بيعتى كه از جانب من به گردن شما بود برداشتم و اين شب كه شما را فرا گرفته فرصتى است، آن را شتر رهوار خود كنيد و به هر سو كه مىخواهيد برويد.» آنگاه چراغ را خاموش كرد و فرصت خوبى براى رفتن بود.
اولين كسى كه وفاى كامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن على عليهالسلام فقال له: لم نفعل ذلك؟ النبقى بعدك؟ لا ارانا الله ذلك ابدا؛ آنگاه عباس، فرزند على آغاز به سخن نمود، پس به امام حسين عليه السلام عرض كرد: براى چه اين كار را انجام دهيم؟ آيا براى آن كه بعد از شما باقى باشيم؟ نه، خدا اين را [يعنى جدايى از شما را] هرگز به ما نشان ندهد.» (29)
|
شاها من ار به عرش رسانم سرير فضل |
|
مملوك اين جنابم و محتاج اين درم |
|
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر |
|
اين مهر بر كه افكنم و اين دل كجا برم |
4. اوج وفا در شط فرات
حضرت عباس عليه السلام بعد از شهادت على اكبر مىخواست به ميدان برود، اما برادر به او اجازه ميدان رفتن نداد، بعد از اصرار زياد فرمود: مقدارى آب براى كودكان بياور .
پيشانى حسينش را بوسيد و به سوى فرات حركت كرد، مشك را پر از آب كرد، خود نيز تشنه بود، مىخواست آب بنوشد: «فذكر عطش الحسين و من معه فرقى الماء (30)؛ سپس به ياد تشنگى حسين و همراهان [و كودكان] افتاد، پس آب را [روى آب] ريخت.» و بر خود خطاب كرد:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين
تالله ما هذا فعال دينى (31)
«اى نفس! بعد از حسين خوارى و ذلت بر تو باد و بعد از او [حسين عليه السلام] تو نبايد باشى تا زنده بمانى، حسين در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مىنوشى؟ به خدا قسم اين كار دين [و آيين] من نيست.»
آنگاه فرياد برآورد: «والله لا اذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا (32)؛ به خدا قسم آب نمىنوشم در حالى كه آقاى من حسين تشنه است.»
|
عباس بىوفا تو نبودى كنون چه شد |
|
نوشى تو آب مانده حسينت در انتظار |

هنگامى كه وسايل غارت شده كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود. يزيد و حاضران در مجلس ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده، ولى دستگيره آن سالم است. يزيد پرسيد: «اين پرچم را چه كسى حمل مىكرد؟» گفته شد: «عباس بن على». يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:
«انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن والضرب الا مقبض اليد التى تحمله؛ به اين پرچم بنگريد، [كه بر اثر صدمات] نيزه و زدن [شمشير] جايى از آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه [پرچمدار] آن را با دست حمل مىكرده است.»
سالم ماندن دستگيره پرچم، نشان از آن دارد كه پرچمدار تمام ضربات نيزه و شمشير را كه بر دستش وارد مىشده تحمل مىكرده ولى پرچم را رها نساخته است .
آنگاه يزيد گفت: «ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه؛ لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختى اى عباس! [و ناسزا زيبنده تو نيست]. اين چنين است [رسم و معناى] وفادارى برادر نسبت به برادرش.»(33)
آرى، وفاى حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست كه پليدترين دشمنان او هم نمىتوانند آن را انكار كنند.
|
پنج امامى كه ترا ديدهاند |
|
دست علم گير تو بوسيدهان |
|
چشم خداوند چو دست تو ديد |
|
بوسه زد و اشك ز چشمش چكيد |
1. امام سجاد عليه السلام فرمود: «رحم الله عمى العباس فلقد آثر وابلى وفدى اخاه بنفسه حتى قطعت يداه؛ خداوند رحمت كند عمويم عباس را كه حقيقتا ايثار و جانبازى نمود و جانش را فداى برادر نمود تا آنجا كه دستهايش قطع شد.» (34)
2 . امام صادق عليه السلام فرمود:
«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله و لاخيك فنعم الاخ المواسى؛ شهادت مىدهم كه تو براى خدا و رسولش و برادرت خيرخواهى نمودى، پس تو چه نيكو برادر فداكار بودى.» (35)
3. امام زمان عليه السلام در زيارت ناحيه مقدسه خطاب به عمويش عباس مىفرمايد: «السلام على ابى الفضل العباس المواسى اخاه بنفسه؛ سلام بر ابوالفضل العباس كه با جان خويش با برادر همدردى [و براى او فداكارى] نمود.»
2- منتهى الامال، ج1، ص136 .
3- معارف و معاريف، ج7، ص 206 .
4- جعفر نقدى، زينب كبرى، ص12 .
5- معالى السبطين، ج1، ص26 .
6- تنقيح المقال، ج2، ص128 .
7- علامه مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج2، ص118 .
8- منتهى الامال، ج1، ص137 - 138. برخى نوشتهاند كه او دو فرزند ديگر به نام محمد و قاسم داشت كه در كربلا به شهادت رسيدند. ر . ك: الوقايع و الحوادث، ملبوبى، ج3، ص30 .
9- مفاتيح الجنان، زيارتنامه حضرت عباس، ص715 .
10- فتح/28 .
11- ذريعه، ص122 .
12- الوقايع والحوادث، ج2، ص30/ سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، ص293 .
13- زينب كبرى عليهاالسلام، ص12 .
14- مفاتيح الجنان، ص715 .
15- موسوعة كلمات الحسين عليه السلام، ص298 .
16- وقايع الايام، ويژه محرم، ص264 .
17- معالى السبطين، ج1، ص270/ نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص177 .
18- روم/7 .
19- نفس المهموم، ص176/ ر . ك: اعيان الشيعه، ج7، ص430 .
20- جام عبرت، سيد حسين اسحاقى، ج2، ص104 .
21- منتهى الامال، ص 136/ ر . ك: تنقيح المقال، ج2، ص128 .
22- حماسه حسينى، ج1، ص59 .
23- معالى السبطين، ج1، ص267 .
24- همان .
25- مقتل خوارزمى، ج2، ص30 .
26- مقتل مقرم، ص269 .
27- ذريعه، ص124 .
28- عناوين برگرفته از روايات است. ر . ك: منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص542 .
29- همان، ص400 .
30- كبريت الاحمر، ص 159/ منتخب التواريخ، ص258 .
31- ر . ك: ناسخ التواريخ، ج2، ص345 .
32- بحارالانوار، ج 45، ص41/ ترجمه مقتل ابى مخنف، ص97 .
33- دين و تمدن، ج1، ص288 و ر . ك: سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، ص300 .
34- بحارالانوار، ج 44، ص 298/ تنقيح المقال، ج2، ص128 .
35- مفاتيح الجنان، زيارتنامه حضرت عباس عليه السلام .
منبع:مجله مبلغان، شماره 46، سيد جواد حسينى.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 2:29 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
|
تاسوعا
عاشورا
شام غريبان
حضرت زينب عليها السلام |
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 1:43 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
مجموعه منتخبی از سخنرانيها و مراسم
عزاداریماه محرمالحرامدرمركز تعليمات
اسلامی واشنگتنسال ۲۰۰۷ ميلادی
|
برای دانلود کردن سخنرانيها ، روی آیکون |
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 1:30 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
غربت و تنهايي امام حسين عليه السلام (7)

اشعار امام حسين عليهالسلام
استغاثه امام عليهالسلام
سفارش امام حسين به امام سجاد عليهالسلام
وداع امام عليهالسلام
دختر سه ساله
مبارزه امام عليهالسلام
آخرين خطبه
آخرين وداع
هنگامى كه امام حسين عليهالسلام طفل شيرخوار را دفن كرد، بپاخاست و اين اشعار را قرائت كرد:
«اينان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دير زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترين خلق را شهيد كردند؛ و اين نتيجه كينه اينان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسين به طور جمعى يورش بريم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعيت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و يكديگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبيدالله و يزيد)؛ از خدا بر ريختن خونم نترسيدند، به امر عبيدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تير زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز اين كه فخر مىكردم به نور فرقدين (دو ستاره): على بهترين خلق بعد از پيامبر، و پيغمبر كه والدين او هر دو از قريشند؛ برگزيده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزيده هستم؛ نقرهاى كه از طلا خالص گرديده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنيا دارد، يا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنين؛ ريسمان محكم دين على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعهاى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظيم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پيامبر و على؛ عترت نيكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستيد، در حالى كه قريش دو بت را مىپرستيدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قريش هرگز حتى به مقدار طرفة العين.» (274)
استغانه امام عليهالسلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليهالسلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:
اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مىكنم ولى كلام مرا نمىشنويد؟! و شما را فرا مىخوانم ولى مرا اجابت نمىكنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.
چون امام عليهالسلام بدنهاى پاك و پاره پاره يارانش را ديد كه بر روى خاك كربلا افتاده است و ديگر كسى نمانده است كه از او حمايت كند و نيز بيتابى اهلبيت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ايستاد و فرياد برآورد كه:
هل من ذابٌٍ يذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ يخاف اللّهِ فينا؟ هل من مغيث يرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معين يرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟(275)
آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟
زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليهالسلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد.(276)
و امام سجاد عليهالسلام چون استغانه پدر را شنيد، از خيمه بيرون آمد و او آنچنان بيمار بود كه نمىتوانست شمشير خود را حمل كند، و با اين ضعف مفرط به سوى ميدان حركت كرد در حالى كه امكلثوم از پشت سر او را صدا مىزد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مىگفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.
امام حسين عليهالسلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمين خالى از نسل آل محمد نشود.(277)
اين استغانه امام عليهالسلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليهالسلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:
يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! و يا مسلم بن عوسجه! و يا ابطال الصفأ! و يا فرسان الهيجأ! مالى اُناديكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجيبون؟! و انتم نيام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ايّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.(278)
اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مىكنم ولى كلام مرا نمىشنويد؟! و شما را فرا مىخوانم ولى مرا اجابت نمىكنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.
در بعضى از روايات آمده است كه آن بدنهاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبيك گفته باشند و به زبان حال و يا به لسان قال مىگفتند: «ما براى اجراى فرامين تو حاضريم و در انتظار مقدم مبارك تو هستيم.»(279)

از امام سجاد عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سينه چسبانيد در حالى كه خون ار سراپايش مىجوشيد و به من فرمود: اى فرزندم! اين دعا را كه تعليم مىكنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام به من تعليم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئيل نقل كردهاند، هنگامى كه حاجت بسيار مهم و غمى بزرگ و امرى عظيم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق يس والقرآن الحكيم و بحق طه و القرآن العظيم، يا من يقدر على حوائج السائلين، يا من يعلم ما فى الضمير، يا منفّساً فن المكروبين، يا مُفرّجاً عن المغمومين، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لايحتاج الى التفسير صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»(280)
در اين هنگام امام عيله السلام براى وداع به سوى خيام آمد و فرمود: «يا سكينه! يا فاطمه! يا زينب ! يا امكلثوم! عليكنّ منّى السّلام!»
سكينه فرياد بر آورد: اى پدر! آيا تن به مرگ دادهاى؟!
امام عليهالسلام فرمود: چگونه چنين نباشد كسى كه نه كمك كنندهاى دارد و نه ياورى؟
سكينه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!
امام عليهالسلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مىكردند مىخوابيد.(281)
خانمهاى حرم با شنيدن سخنان امام به زارى و شيون پرداختند، امام عليهالسلام آنها را آرام فرمود و روى به ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصيت مىكنم كه خوددار باشى! آنگاه سكينه فريادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكينه را بسيار دوست مىداشت، او را به سينه چسبانيد و اشك او را پاك كرد و گفت:
سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتيننى يا خيرة النّسوان.(282) و (283)

هنگامى كه امام عليهالسلام با اهل حرم وداع كرد و اراده ميدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسيد و آن طفل از شدت تشنگى فرياد بر آورد: «يا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برايت آبى بياورم.
پس آن حضرت روانه ميدان شد و به سوى فرات رفت، در اين زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسين! لشكر به خيمهها ريختند.
آن حضرت از فرات بيرون آمد و خود را به سرعت به خيمهها رسانيد. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آوردهاى؟!
امام از شنيدن اين سخن، اشك از ديدگانش جارى شد و فرمود: عزيزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بيقرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پيشانى او كشيد و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خيمهها بيرون رود آن طفل به سوى امام دويد و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.(284)
از امام باقر عليهالسلام نقل شده است: امام حسين عليهالسلام چون هنگام شهادتش رسيد دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامهاى پيچيده به او داد و وصيتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسين عليهالسلام به گونهاى بيمار بود كه اميد بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسين تسليم كرد و پس از او به ما رسيد.(285)
آنگاه امام عليهالسلام در حالى كه شمشيرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ايستاد و اين اشعار را قرائت فرمود:
انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حين افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى يُدعى ذا الجناحين جعفر و فينا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فينا الهدى و الوحى بالخير يُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما ليس يُنْكر و شيعتنا فى النّاس اكرم شيعة و مبغصنا يوم القيامة يخسر.(286) و (287)
سپس آنان را به مبارزه طلبيد و هر كس به ميدان قدم مىنهاد او را به قتل مىرسانيد تا گروه زيادى از دشمن را كشت، پس بر ميمنه سپاه حمله كرد و مىگفت:
الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.(288)
آنگاه بر مسيره حملهور مىشد و مىفرمود:
انا الحسين بن على آليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى امضى على دين النبى.(289) و (290)
نوشتهاند: امام عليهالسلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانيد تا اين كه عمر بن سعد فرياد برآورد: واى بر شما! مىدانيد با چه كسى مبارزه مىكنيد؟! اين فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است!(291) پس، از همه سوى بر او بتازيد؛ پس از صدور اين فرمان صد و هشتاد نفر با نيزه و چهار هزار نفر با تير به آن حضرت حملهور شدند.(292)
امام عليهالسلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبيدى كه با چهار هزار نفر بر شريعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شريعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنهاى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنيد سر برداشت، و آب ننوشيد! گويا سخن امام را فهميد.
امام حسين عليهالسلام فرمود: بنوش كه من نيز بنوشم! پس امام عليهالسلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.
شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پيدا نخواهى كرد.
پس مردى به امام عليهالسلام گفت: فرات را مىبينى كه همانند شكم ماهيان جلوه مىكند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!
امام حسين عليهالسلام فرمود: خدايا او را تشنه بميران.
نوشتهاند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فرياد مىزد: مرا آب دهيد! آب برايش مىآوردند و آنقدر مىنوشيد كه از دهانش مىريخت، باز فرياد مىزد: مرا سيراب كنيد! تشنگى مرا كشت! و چنين بود تا جان داد.(293)
برخى هم گفتهاند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مىبرى در حالى كه حريم تو را غارت مىكنند؟!
پس امام از شريعه بيرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خيمه آل الله رسانيد و ديد كه سراپردهاش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.(294)

امام عليه السلام در آخرين خطبه خود با بيانى بليغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنيا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنين بر مىآيد آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ايراد اين خطبه پر شور به شهادت رسيد، و آن خطبه چنين است:
عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت لاحد و بقى عليها احد لكانت الانبيأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غير ان الله تعاى خلق الدنيا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجديدها بال و نعيمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خير الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.(295)
اى بندگان خدا! تقواى خدا پيشته سازيد و از دنيا حذر كنيد، اگر دنيا براى كسى باقى مىماند و كسى در دنيا جاويدان بود انبياى الهى سزوارترين مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضىتر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنيا را براى بلا و آزمايش آفريده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چيز نو و جديد آن كهنه مىشود و نعمتهاى آن از بين مىرود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنيا منزل ماندن نيست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگيريد كه بهترين توشهها تقوى است و تقواى خدا را پيشه سازيد تا رستگار شويد.
سپس امام عليهالسلام براى بار دوم به خيام آمد و با اهلبيت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكيبايى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباسهاى خود را پوشيده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختيها مهيا كنيد و بدانيد كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خير خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنجها و سختيهايى كه مىكشيد شما را از انواع نعمتها و كرامتها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنيد و سخنى نگوئيد كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(296)
آنگاه فرمود: لباسى را براى من آريد كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زير لباسهايم بپوشم كه از بدنم بيرون نياورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، اين لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنهاى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.(297). پس آن را چاك زده و پوشيد، و چنين كرد كه آن را بيرون نياورند.
و چون خواست به طرف ميدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشهاى مىگريست و ندبه مىكرد، نمود، امام عليهالسلام نزد او آمد و او را تسلى داد و اين زبان حال اوست:
هذا الوداع عزيزتى و الملتقى يوم القيامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهيئى و استشعرى الصبر الجميل و بادرى و اذا رايتينى على وجه الثرى دامى الوريد مبضعاً فتصرى.(298)
275- حياة الامام الحسين 3/274.
276- الملهوف، 51.
277- بحار الانوار 45/46.
278- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 115.
279- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 115.
280- نفس المهموم، 347.
281- اين مثل را در جائى به كار مىبرند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.
282- «اى سكينه! بدان كه طولانى خواهد بود، گريه كردن تو پس از شهادت من؛ دل مرا با اشك حسرت خويش مسوزان، مادامى كه جان در تن من است؛ و هنگامى كه كشته گردم تو اولى هستى كه در سوگ من نشينى اى برگزيده زنان.»
283- نفس المهموم، 346.
284- مخزن البكأ ملا صالح بر غانى، مجلس نهم.
285- بحار الانوار، 46/17.
286- «من فرزند على پاك از خاندان هاشمم، و فخر مىكنم و اين فخر مرا كافى است؛ جدم رسول خدا بهترين كسى كه روى زمين حركت كرد، و ما مشعلهاى نورانى الهى در ميان خلقيم، مادرم فاطمه از سلاله احمد است، و عمويم جعفر است كه صاحب دو بال مىباشد؛ در ميان ما كتاب خدا به صدق نازل گرديده، و در ما هدايت و وحى به خوبى ذكر مىشود؛ ما امان خدائيم براى تمام مردم، كه آشكارا و پنهان آن را بيان مىكنيم، ما صاحبان حوضيم دوستان را سيراب مىكنيم با ظرف رسول خدا، و اين قابل انكار نيست؛ پيروان ما در ميان مردم گرامىترين پيروانند، و دشمن ما روز رستاخيز زيانكار است.»
287- الاحتجاجف 2/103.
288- «مردن به از آلوده شدن به عار و ننگ، و عار به از داخل شدن در آتش».
289- «من حسين فرزند على هستم، سوگند ياد كردم كه تسليم نشوم، عيالات پدرم را حمايت مىكنم، و پيرو دين نبى اكرم باشم.»
290- مقتل الحسين مقرم 274.
291- «هذا ابن الانزع البطين، هذا ابن قتال العرب».
292- مناقب ابن شهر آشوب 4/110.
293- مقاتل الطالبيين، 86.
294- مناقب ابن شهر آشوب 4/58. مرحوم شعرانى مىگويد: اينگونه غفلت و فريب شايسته مقام امامت نيست هر چند جلودى ناقل اين جريان از مشاهير اخباريين است و اميرالمؤمنين فرمود: «لا استغفل عن مكيدة»و اگر از امامت هم قطع نظر كنيم زيركى و تيزهوشى آنان قابل انكار نيست.(ترجمه نفس المهموم 249).
295- حياة الامام الحسين 3/282.
296- نفس المهموم، 355.
297- الملهوف، 51.
298- «اى عزيز من! اين آخرين وداع است، و ملاقات روز قيامت نزد حوض كوثر خواهد بود؛ گريه را رها كن و براى اسارت مهيا باش، بردبارى نيكو را شعار خود قرار ده؛ و چون پيكر قطعه قطعه مرا روى خاك مشاهده كردى، در حالى كه از رگهايم خون جارى است، شكيبائى كن».
منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرىمنفرد.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 2:27 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
دانلود های محرم ۸۵ دهه اول
|
با سلام كاربر گرامي شما ميتوانيد با كليك چپ بر روي بلندگوي زرد رنگ مديحه را به صورت آنلاين گوش دهيد ولي اگر مايل به دريافت فليل آن هستيد فقط كافي است با كليك راست بر روي بلندگوي زرد رنگ گزينه save target as را برگزينيد.
|
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 12:52 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
دانلود كليپ هاي مذهبي براي موبايل
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 2:8 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
سوگواري براي سيدالشهدا ، چرا؟
جهان آفرينش داراي قوانيني است که آن قوانين را آفريننده ي جهان وضع نموده است. آفريننده اي که حکيم است و هيچ کاري را بيهوده و بدون حکمت انجام نداده است. در سراسر اين جهان که مي نگريم چيزي جز عظمت و بزرگي خالق نمي بينيم. قوانيني که وضع کرده و سنتهائي که قرار داده، هيچکدام داراي کمترين نقص و نارسائي نيست و دانشمندان و انديشه وران در تحليل و کشف علل اين قوانين در تکاپو مي باشند. به رمز و راز برخي از اين پديده ها پي مي برند ولي در تحليل بسياري از اسرار آفرينش و رموز هستي ناتوان مي مانند. يکي از قوانين ثابت شده ي در جهان، قانون جاذبه است. احدي در ثابت بودن اين مطلب ترديدي ندارد. يا اينکه آب در 100 درجه ي سانتي گراد به جوش مي آيد. اين قوانين و اصول تغيير ناپذير و بديهي به نظر مي آيند. همانگونه که نظام طبيعي جهان بر پايه ي قوانين وضع شده از طرف خالق جهان استوار است، اين آفريننده ي دانا و توانا ارزشهاي اين جهان را هم مشخص نموده است. يعني هموست که در کنار وضع و ايجاد قوانين حاکم بر طبيعت، ارزشهاي مطلوب را هم مقرر مي نمايد. به همين دليل، همانطور که نمي توانيم در برابر اين فورمولها و برنامه هاي طبيعي عالم آفرينش از قبيل به جوش آمدن آب در 100 درجه سانتي گراد، قانون نيوتن و ... چون و چرا کنيم، نمي توانيم در ارزشهاي حاکم بر جهان هم تشکيک و ترديد کنيم. اينکه انسان در برابر امر و نهي الهي و در مقابل همه ي قوانين و ارزشها عالم خلقت تسليم محض باشد را تعبد مي گويند. تعبد در برابر خدا آن چيزي است از هر انساني خواسته شده است. گاهي پذيرفتن اين تعبد و بندگي آسان است و گاهي دشوار. مثلاً اينکه نماز صبح را بايد حتماً دو رکعت بخوانيم امري تعبدي است. چون و چرا نمي شود کرد. ولي پذيرش اين موضوع راحت است. معمولاً کسي در اين امر که چرا نماز صبح بايد حتماً دو رکعت باشد به تنازع و جدال برنمي خيزد. اما پذيرش برخي از امور تعبدي کمي دشوارتر است. براي نمونه به داستان ابراهيم خليل (ع) مي توان اشاره کرد. با کدام عقل بشري مي توان پذيرفت که پدري، فرزندش را از لب تيغ بگذراند و او را قرباني نمايد؟ با چه منطقي مي توان چنين عملي را توجيه کرد؟ چگونه مي توان پذيرفت که فردي پس از سالها دعا و نيايش و در سن پيري فرزندي که خدا به او مرحمت کرده را در اوج عشق و علاقه ذبح کند؟ هيچ جوابي جز تعبد محض و تسليم کامل در برابر خواست و مشيت الهي نمي تواند انسان را قانع کند. عمده ي احکام فقهي تعبدي است. يعني نمي توانيم به حکمت آن پي ببريم و صرفاً چون امر خداست بايد نسبت به آن خاضع باشيم. يکي از اموري که در روايات ما نسبت به آن تاکيد و توصيه فراواني صورت گرفته، بحث عزاداري سالار شهيدان و حضرت اباعبدالله الحسين(ع) است. توجه به ساحت مقدس آن امام همام و توسل به ذيل عنايت آن بزرگوار و گريستن در مصائب ايشان از مسائلي است که به آن سفارش شده ايم. بنابر روايات، اشک بر آن حضرت از ثواب بالايي برخوردار است. آنقدر که نمي توان تصور کرد.
امام صادق(ع) مي فرمايند:و من ذکر الحسين عنده فخرج من عينه من الدموع مقدار زباب کان ثوابه علي الله عز و جل و لم يرض له بدون الجنة. يعني کسي که يادي از حضرت حسين بن علي نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود.اجراو برخداست و حقتعالي به کمتر از بهشت براي او راضي نيست. (1) اينکه چرا گريستن بر سيدالشهداء بهشت را بر انسان واجب مي کند از جمله امور تعبدي است و مثالها و نظائر آن در اين مقاله ذکر شد. يک امري است که از جانب شارع مقدس و از سوي خداي حکيم مشخص شده است. همچنين زيارت آن حضرت از اجر و ثواب بالائي برخوردار است. روايتي در کتاب شريف کامل الزيارت نقل شده که قبل از بيان آن روايت بايد بگويم اين کتاب در نهايت درجه ي اعتبار مي باشد. امام صادق(ع) به يکي از يارانشان به نام مسمع مي فرمايند: اي مسمع تو از اهل عراق هستي، آيا به زيارت قبر حسين(ع) مي روي؟ عرض کردم: خير، من نزد اهل بصره بوده و دشمنان ما از گروه ناصبي ها و غير ايشان بسيار بوده و من در امان نيستم از اينکه حال من را نزد پسر سليمان گزارش کنند. در نتيجه او با من کاري کند که عبرت ديگران گردد لذا احتياط کرده و به زيارت آن حضرت نمي روم. حضرت به من فرمودند: آيا ياد مي کني مصائبي را که براي آن جناب فراهم کرده و آزار و اذيت هايي که به حضرتش روا داشتند؟ عرض کردم: بلي. حضرت فرمودند: آيا به جزع و فزع مي آيي؟ عرض کردم: بلي به خدا قسم و بخاطر ياد کردن مصائب آن بزرگوار چنان غمگين و حزين مي شوم که اهل وعيالم اثر آن را در من مشاهده مي کنند و چنان حالم دگرگون مي شود که از خوردن طعام و غذا امتناع نموده و به وضوح علائم حزن و اندوه در صورتم نمايان مي گردد. حضرت فرمودند: خدا رحمت کند اشک هاي تو را (يعني خدا بواسطه اين اشک ها تو را رحمت نمايد)، بدان قطعاً تو از کساني محسوب مي شوي که به خاطر ما جزع نموده و به واسطه سرور و فرح ما مسرور گشته و بخاطر حزن ما محزون گرديده و بجهت خوف ما خائف بوده و هنگام مأمون بودن ما در امان هستند، توجه داشته باش حتماً و عن قريب هنگام مرگ، اجدادم را بالاي سرت خواهي ديد که به ملک الموت سفارش تو را خواهند نمود و بشارتي که به تو خواهند داد ، برتر و بالاتر از هر چيزي است. و خواهي ديد که ملک الموت از مادر مهربان به فرزندش به تو مهربان تر و رحيم تر خواهد بود.
و يا در جاي ديگري از همين کتاب امام ششم حضرت صادق(ع) اينگونه مي فرمايند: روز قيامت منادي ندا مي کند: شيعيان آل محمد در کجا هستند؟! پس از ميان مردم گردنهايي کشيده شده و افرادي بپا مي خيرند که عدد آنها را غير از حقتعالي کس ديگر نمي داند. سپس منادي ندا مي کند: زوّار قبر حسين(ع) در کجا هستند؟! خلق بسياري به پا مي خيزند. پس به ايشان گفته مي شود: دست هر کسي را که دوست داريد بگيريد و آنها را به بهشت ببريد، پس شخصي که جزء زائرين است هر کسي را که بخواهد گرفته و به بهشت مي برد. به هر حال اين موارد از اختصاصاتي است که خداوند متعال به ولي خود امام حسين (ع) عطا فرموده وجاي هيچگونه سوال و ابهامي هم در آن نيست چرا که هيچ فعلي از خدا بي حکمت و بيهوده صادر نمي شود و اين مساله هم از اين قاعده مستثني نمي باشد. همانگونه که امام حسين(ع) همه وجودش را براي خدا خرج کرد و در برابر خدا از همه دارائي اش گذشت و حاضر شد در خون خود بغلطد و شاهد پرپر شدن تک تک عزيزانش باشد، خدا هم براي حسين فاطمه، از همه چيز گذشت و عشق و محبت او را مايه ي نجات، اشک بر او را آمرزنده ي گناهان و زيارتش را وسيله اي براي تقرب به خود قرار داد. امروز، نه تنها ياد و نام حسين(ع) در ميان مردم از بين نرفته است بلکه روز به روز بر تعداد عاشقان حضرتش افزوده مي شود و سوگوارانش بيش از پيش نسبت به تغطيم اين امر که ازشعائر الهي است مي کوشند. البته مطلبي ناگفته نماند و آن اينکه اصل مهمي که هر فرد بايد در ذهن خود داشته باشد، تقواي الهي است. اينگونه نيست که هر کسي، هر کاري بخواهد انجام بدهد و معصيت در وجود او ملکه شود و فکر کند با گفتن يک يا حسين آمرزيده خواهد شد! بلکه اساسي ترين مساله اي که بايد در نظر داشت تقواي الهي است. ملاک قبولي هر علمي پرهيزکاري و پارسائي و رعايت تقواست. همانگونه که قرآن هم به خوبي اشاره مي کند. آنجا که مي فرمايد:انما يتقبل الله من المتقين. منحصراً اعمال انسانهاي متقي پذيرفته خواهد شد. خواستم در اين مجال به تبيين جايگاه عزاداري بپردازم و با مهم جلوه دادن اين عبادت بزرگ (عزاداري سالار شهيدان) شناخت خود را به مقام و مرتبت آن بيافزايم. عليرضا مهدوي |
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 2:10 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
|
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 1:54 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
|
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 1:40 بعد از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

شيعيان همواره در طول تاريخ قريب به 1400 ساله ي خويش با الهام از حسين بن علي عليهالسّلام و عزتجويي ايشان در برخورد طاغوت زمان يزيد بن معاويه، عزّت و افتخار خويش را در مبارزه با طاغوتيان زمان خويش جستجو ميكردهاند لذا در اين مختصر ما بر آن شديم تا با بهرهگيري هر چند كوتاه از آيات قرآن كريم بيانات اين امام همام و همچنين روايات ديگر ائمه معصوم به بررسي اجمالي عزت و ذلّت در آينه آيات و روايات بپردازيم:
خداوند متعال در قرآن كريم در آيات متعددي، عزّت را تماماً و بالاصالة از آن خويش ميداند[1] و در آيات ديگر آن را بعد از خود، متعلق به رسول خدا و مؤمنين ميداند[2] و نيز ميفرمايد هر كه را خداوند اراده نمايد، عزيز و هر كه را بخواهد، ذليل ميگرداند.[3]
در دعاي عرفه به نقل از سالار شهيدان ميخوانيم كه تمام عزّت و بلند مرتبگي ويژه خداوند است و هر كه خدا را دوست بدارد عزيز و الّا ذليل خواهد بود.[4] حضرت علي عليهالسّلام در حديثي ضمن رد هر گونه اعمال سلطهاي ميفرمايند: هر عزيزي كه تحت قدرت و سلطهاي قرار بگيرد ذليل خواهد بود، همچنين ايشان در جاهاي ديگر هر عزّت غير خدائي را ذلّت تلّقي نموده و معتقدند طلب عزّت فقط از خدا شايسته است و هر كس عزّت را به غير از او طلب كند هلاك خواهد گشت، و نيز ايشان در جاي ديگر ميفرمايند هيچ عزّتي بالاتر از بردباري نيست.
امام صادق عليهالسّلام نيز ضمن رفيع دانستن جايگاه مؤمن و عزّت والاي او ميفرمايند خداوند اختيار هر كاري را به مؤمن داده به جز اين كه او اختيار ندارد خود را ذليل نمايد. و در حديث ديگري ايشان راستي را مايه عزّت و ناداني را مايه ذلّت توصيف مينمايند. امام سجاد عليهالسّلام نيز ضمن اهميت دادن به اطاعت دادن به اطاعت از اولي الامر، فرمان بردن از فرمان روايان الهي را كمال عزّت دانستهاند.
1. اطاعت مطلق از خداوند: حضرت علي عليهالسّلام ميفرمايند هر كه ميخواهد بدون داشتن مال و ثروت و ايل و تبار عزتمند گردد ميبايست از معصيت الهي دوري و به اطاعت او روي آورد. ايشان در تأييد اين مطلب در جاي ديگر ميفرمايند: خداوند متعال خطاب به داود عليهالسّلام فرمودند: اي داود من عزّت را در اطاعت خود قرار دادهام در حالي كه مردم آن را در خدمت به سلطان جستجو ميكنند و لذا آن را نمييابند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز در حديثي عزّت را در پروا داشتن از خداوند ميدانند و در حديث ديگر خوار بودن در برابر حق را به عزّت نزديكتر ميدانند تا عزّت يافتن به وسيله باطل.
2. قطع طمع از مردم: حضرت علي عليهالسّلام بالصراحة عزّت را با قطع طمع همراه ميدانند. امام صادق عليهالسّلام نيز عزّت را تنها در خانهاي ميدانند كه اهل آن خانه چشم طمع به دست مردم ندوخته باشند. امام باقر عليهالسّلام نيز چشم نداشتن به دست مردم را موجب عزّت ديني مؤمن ميدانند. همچنين در حديث است كه لقمان در نصيحت به فرزند خويش فرمود: اگر ميخواهي عزّت دنيا را به دست آوري، طمع خويش را از آن چه مردم دارند قطع كن زيرا پيامبران و صديّقان به سبب بركندن طمع خويش به آن مقامات رسيدهاند.
3. در احاديث گوناگون ديگر موجبات عزّت در عواملي همچون انصاف، بخشش، پايبندي به حق، گذشت، فروتني، مناعت طبع، توكل، حفظ زبان، فرو خوردن خشم، شكيبائي، قناعت و غيره آمده است. به عنوان نمونه حضرت علي عليهالسّلام رفتار منصفانه با مردم را باعث عزّت دانسته و در احاديث ديگر شجاعت و قناعت را از عوامل نيل به عزّت بر ميشمارند، همچنين رسول خدا صلي الله عليه و آله عفو و بخشش را مايه رسيدن به عزّت و در حديث ديگر فروتني و مناعت طبع را مايه عزّت مؤمن ميدانند امام باقر عليهالسّلام نيز توكل به خدا را موجب عزّت مومن ميدانند و در جاي ديگر صبر و شكيبائي را مايه عزّت ميشمارند.

در احاديث مختلف از بين بردن طمع و زندگي در تنهائي را به عنوان دو عامل بقاء، و پايداري عزّت ذكر نمودهاند: امام باقر عليهالسّلام پايداري عزّت را در از بين بردن طمعجوئي و امام صادق عليهالسّلام تنهائي و دوري گزيدن از مردم را باعث پايداري بيشتر عزّت ذكر ميكنند بديهي است اين حديث شريف مغاير با ابعاد اجتماعي اسلام نيست بلكه منظور دل كندن از مردم و نداشتن انتظارات و توقعات نابجا از مردم ميباشد. به يك انسان كه جز خدا دل به اميد احدي از مردم نبندد و نه آن كه هيچگونه رابطهاي با مردم نداشته باشد.
در خصوص ذلّت نيز احاديث و روايات بسياري وارد شده كه به بعض آنها اشاره خواهيم كرد:
امام حسين عليهالسّلام الگو و پرچمدار عزّت آفريني و ذلّت ستيزي در نزد شيعيان جهان، در اين خصوص مرگ با عزّت را بر زندگي توأم با ذلّت ترجيح ميدهند ايشان در روز عاشورا خطاب به لشگر يزيد فرمودند: آگاه باشيد كه اين ملعون مرا ميان دو امر مخيّر كرده است: ميان شمشير و ذلّت، امّا هيهات كه من تن به ذلّت و پستي دهم زيرا كه خدا و رسول او و نياكان و تربيت كنندگان ما هرگز خواري را نپذيرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجيح ندهند.
از مولاي متقيان علي عليهالسّلام نيز عبارتي به همين مضمون وارد شده است و يا ايشان در جاي ديگر ضمن توصيه به قناعت نمودن به اندك، انسانها را از پذيرش ذلّت و خواري بر حذر ميداند امام صادق عليهالسّلام نيز ميفرمايند: خداي متعال اختيار هر كاري را به مومن داده است امّا اختيار خوار كردن خويش را به او نداده است.
در احاديث مختلف موارد گوناگوني به عنوان عوامل خوار كننده انسان قلمداد گرديده است از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بخل ورزيدن، اشتغال به داد و ستد و رها كردن جهاد در راه خدا را از عوامل خوار كننده انسان ميدانند حضرت علي عليهالسّلام در تبيين عوامل خوار كننده انسان به عواملي همچون طمع، پرده برداشتن از گرفتاري شخصي در نزد ديگران و عزّت جوئي نزد غير خداوند اشاره ميفرمايند، امام صادق عليهالسّلام نيز در حديثي، دلبستگي به زندگي دنيا را مايه خواري ميدانند و در احاديث ديگر ستمگري و ظلم را مايه ذلّت و خواري بيان ميفرمايند، امام حسن مجتبي عليهالسّلام نيز ترس از راستي را مايه ذلّت ميدانند.
در احاديثي از رسول اكرم صلي الله عليه و آله زبونترين مردم كسي دانسته شده كه مردم را خوار نمايد، و در حديث ديگري از حضرت علي عليهالسّلام آزمندي به دنيا به عنوان خوار كنندهترين مسئله براي انسان تعريف گرديده است. اميد آن كه با بهرهمندي هر چه بيشتر از فيوضات و كلمات گهربار اين بزرگان پيش از بيش به دنبال زندگي عزّتمندانه و توأم با رستگاري باشيم.
1- قرآن كريم: فاطر: 10، يونس: 65، نساء: 138، 139.
2- منافقون، 8.
3- آل عمران، 26.
4- احاديث مربوط به اين بخش (عزّت در پرتو روايات) به نقل از اين كتاب ميباشد: محمد ري شهري، ميزان الحكمه، حميد رضا شيخي، ج 8.، دارالحديث، 1379، ص 3734 ـ 3744.
5- احاديث مربوط به اين بخش (ذلّت در پرتو روايات) برگرفته از اين كتاب است: محمدي ري شهري، پيشين، ج 4.، صص 1872 ـ 1876.
"محمد ملكزاده"
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:13 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

آشكار شدن دعوت پيامبر در مكه مكرمه باعث شد كه سران قريش چون ابوسفيان و ابوجهل و ديگران كه از مقام و منصب بالايي در شهر برخوردار بودند، با بدگويي از پيغمبر و آزار رساندن بدو و يارانش و نسبت دادن شاعري، ديوانگي و ساحري به او، وي را مورد اذيت قرار دهند. از طرف ديگر با اجراي برنامههايي چون طرح محاصره پيامبر و خاندانش به مدت سه سال و توطئه كشتن او سعي در خاموش كردن چراغ رسالت داشتند. اما با تحمل و صبوري پيامبر و يارانش از يك سو و گسترش روزافزون اسلام از سوي ديگر اين دشمنيها در روند تكامل دين و آيين نبوي تاثيري نگذاشت و نهايتاً با هجرت پيامبر به مدينه تمامي توطئهها خنثي شد. مهاجرت مسلمانان از مكه به مدينه باعث از دست دادن مشاغل آنان شد چرا كه حرفه آنان داد و ستد و بازرگاني بود و مردم مدينه عمدتاً به كار كشاورزي مشغول بودند لذا جهت كسب درآمد يا بايد به مكه ميرفتند كه دشمنان با بيرون راندنشان از شهر اين فرصت را از مسلمانان گرفته بودند و يا بايد خط بازرگاني مكه را به خطر بيندازند تا از اين طريق بتوانند راه را براي تجارت و بازرگاني براي خود هموار كنند. به همين دليل جنگهاي زيادي بين مهاجران مسلمان با كاروانهاي بازرگاني مكه صورت گرفت كه با مراجعه به تاريخ اسلام ميتوان به جوانب مختلف آن آگاهي يافت آنچه كه حائز اهميت است رياست اين جنگهاست كه عمدتاً با ابوسفيان حاكم مكه بوده است و اين امر نشان از دشمني ديرينه او با پيامبر و اسلام است اما نهايتاً پس از فتح مكه به دست مسلمانان او نيز به اجبار مسلمان شد تا جايي كه پيامبر فرمود او را در جايي قرار دهند تا لشكريان از پيش روي او بگذرند. ابوسفيان چون عظمت مسلمانان را ديد به عباس عموي پيامبر گفت: پادشاهي پسر برادرت بزرگ شده است! عباس گفت: واي بر تو اين پيغمبري است نه پادشاهي ... .
از اين كلام به درستي روشن ميشود كه نگاه ابوسفيان تا چه اندازه به حكومت و قدرت وابسته است. پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله و روي كار آمدن خلفاي سه گانه حاكميت و قدرت همچنان در مدينه باقي ماند اما با كشور گشاييهاي مسلمانان در زمان خليفه دوم مردم با آداب و سنن اقوام ديگر چون روم و ايران آشنا شد و به تدريج آن آداب و رسوم در ميان فرهنگ عرب ساده و باديه نشين راه يافت و آنان كه اشتهاي بيشتري به دنيا داشتند از اين سفره گسترده بهره فراوان نصيب خود ساختند. معاويه فرزند ابوسفيان در همين ايام يعني سال پنجم خلافت عمر به ولايت شام دست يافت و زماني كه پدرش را از ماموريت خود مطلع كرد وي گفت: مهاجران پيش از ما مسلمان شدند و ما پس از ايشان به اين دين در آمديم آنان حالا مزد خود را ميگيرند، آنها رئيسند و ما پيرو، به تو شغل مهمي دادهاند. بنگر تا به خلافت آنان نروي چه تو نميداني پايان كار چه خواهد شد. اين گفتگو نشان ميدهد كه پدر و پسر چگونه مسلماني را وسيله برخورداري از دنيا و رسيدن به رياست و حكومت ميدانستند.
ـ معاويه از روزي كه از جانب عمر به حكومت شام رسيد در نظام حكومت روش امپراتوران روم را به كار برد و در زندگاني شخصي خود از آنان تقليد كرد. سادگي حكومت اسلامي را رها كرد و دستگاه پرشكوهي براي خود فراهم آورد... . براي خود دسته نگهباني مسلح تاسيس كرد كه چون به مسجد مي رفت او را در ميان ميگرفتند... . ميتوان گفت فاصله بين والي و رعيت از دوره معاويه پديد گشت. رفتار او نيز با مردم آن سرزمين همان گونه كه روميان داشتند بلكه بهتر از آنان به ايشان ميرسيد. به طوري كه بسياري از مردم شام تصور ميكردند كه پيامبر خويشاونداني جز بني اميه ندارد!
ـ يزيد فرزند معاويه در چنين جامعهاي متولد شده است و او نه تنها از تربيت ديني بهرهاي نداشت بلكه تربيت ناشوده بود چرا كه نوشتهاند معاويه روزي نزد مادر يزيد رفت... و شنيد كه او زندگاني شهري را نكوهش ميكند لذا او و فرزندش را به قبيله نزد كسانش فرستاد بدين جهت يزيد تربيت بياباني يافت. بهرهاي كه از اين تربيت گرفت گشاده زباني، شعر نيك گفتن و شكار بود.
منبع:
با استفاده از تاريخ تحليلي اسلام، دكتر شهيدي .
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:10 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

آنچه در اين اين جا به آن پرداخته خواهد شد، موضوعاتى است كه هر كدام به حادثه عاشورا و عزادارى امام حسين عليه السلام به نحوى مرتبط است.
الف)گروهى بر اين باورند كه يزيد كافر است؛ به دليل همان سخن يزيد كه ابن جوزى نقل كرده كه پس از آن كه سر امام حسين را به شام بردند يزيد مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان امام مىزد، شعر زير را مىخواند:
ليت اشياخى ببدر شهد و اجزع الخزرج من وقع الأسل لأهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا يا يزيد لا تشل... لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل.
بنابراينابن جوزى مىگويد: «ليس العجب من قتال ابن زياد للحسين و انما العجب من خذلان يزيد و ضربه بالقضيب ثنايا الحسين و حمله آل رسول اللّه سبايا على اقتاب الجمال و لو لم يكن فى قلبه احقاد جاهلية اضغان بدرية لاحترم الرأس لما وصل اليه و كفنه و دفنه و أحسن الى آل رسول اللّه صلي الله عليه و آله»؛ (1) جنگ ابن زياد با حسين بن على عليه السلام تعجبآور نيست بلكه تعجب در خوارى يزيد در زدن چوب بر دندانهاى امام حسين و اسير كردن خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سوار كردن آنان بر شتران، و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل يزيد كينههاى جاهليت و جنگ بدر نبود به امام حسين احترام مىگذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مىنمود و با آل رسول به خوبى برخورد مىكرد.
ب) گروه دوم مىگويند يزيد كافر نيست؛ چرا كه يزيد در هنگام مشاهده سر امام حسين چنين گفت: «رحمك اللّه يا حسين لقد قتلك رجل لم يعرف حق الارحام و قال قد زرع لى العداوة فى قلب البر و الفاجر»؛ خداوند تو را رحمت كند اى حسين، تو را مردى كشت كه حق قوميت را نشناخت و با كشتن تو كينه و بغض مرا در دل هر انسان خوب و بدى كاشت. (2)
ج) گروه سوم بر اين عقيدهاند كه راه درست آن است كه توقف كرده و يزيد را تكفير نكنيم.
ابن جوزى در كتاب الرد على المعتصب العنيد المانع من ذم اليزيد مىنويسد: «گويندهاى از من پرسيد، آيا لعن يزيد ابن معاويه به خاطر جنايتى كه مرتكب شده جايز است يا خير؟ گفتم: علماى پرهيزگار نظير امام احمد، لعن او را روا دانستهاند.»
در پاورقى اين مطلب شيخ محمد محمودى مىگويد: «يكى از علماى بزرگ به نام شيخ عبدالكريم والدين نويسنده مجمع الفوائد و معدن الفرائد مىگويد: اين كتاب را در كتابخانه حرم نبوى صلي الله عليه و آله در مدينه منوره به سال 1384 ه" ق مشاهده كردم. در آنجا نوشته بود مسلمانان اجماع دارند كه اولاد فاطمه عليهاالسلام از ذريه پيامبر صلي الله عليه و آله مىباشند و بايد بر آنان صلوات و درود فرستاد. آنگاه احاديثى را در فضل على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام مىآورد و مىنويسد يزيد لعين و پيروانش از كسانى بودند كه به اهل بيت رسول صلي الله عليه و آله اهانت كردند؛ از اين رو استحقاق غضب و دشمنى و لعن را دارند. هر كس مىخواهد از جواز لعن بر يزيد آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند.» وى مىنويسد: «افرادى كه لعن يزيد را جايز نمىدانند از آن ترس دارند كه لعن او به پدرش معاويه سرايت كند.» (3) چنانكه اين مطلب در شرح مقاصد تفتازانى نيز آمده است.
ابن حجر مىنويسد: «قاضى ابويعلى كتابى دارد به نام چه كسانى استحقاق لعن دارند، در آن كتاب يزيد را جزو كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دليلش روايتى است از پيامبر صلي الله عليه و آله كه فرمود: من اخاف اهل المدينة ظلماً اخافه اللّه و عليه لعنة اللّه و ملائكة و الناس اجمعين؛ آن كس كه مردم مدينه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مىگيرد.» آنگاه مىنويسد: «شكى نيست كه يزيد با لشكر و نيروهاى مسلح خويش به جنگ مردم مدينه رفت و اهل مدينه را با جناياتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ايجاد نمود؛ چرا كه او مدينه را براى خود مباح كرد.» نقل شده است كه حدود 300 دختر مورد تجاوز قرار گرفته و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجد النبى تعطيل كردند. پس از آن براى جنگ با عبداللّه زبير آماده شدند و كعبه را با منجنيق مورد حمله قرار داده و آتش زدند. (4) در اينجا ذكر اين نكته شايسته است كه از ديد اهل سنت جواز لعن قاتلان امام حسين به صورت كلى - يعنى بدون اين كه نام شخصى برده شود - اشكالى ندارد و مورد اتفاق است. به طور مثال اگر گفته شود خداوند قاتلان امام حسين يا كسى كه دستور قتل و شهادت آن حضرت را صادر كرده است لعنت كند رواست؛ از اين رو برخى به صورت كلى او را لعن كردهاند.
سعدالدين تفتازانى مىگويد: «و اما ما جرى بعدهم من الظلم على اهل بيت النبى صلي الله عليه و آله فمن الظهور بحيث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحيث لااشتباه على الآراءاذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء و يبكى له من فى الارض و السماء و تنهد منه الجبال و تنشق الصخور و يبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة اللّه على من باشر او رضى او سعى و العذاب الآخرة أشد و أبقى»؛ (5) ظلم و ستمى را كه بر اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله وارد كردند، به اندازهاى روشن و آشكار است كه جاى هيچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمىگذارد؛ بلكه تمام جمادات و حيوانات بر آن گواهى مىدهند و هر كسى كه در زمين و آسمان است بر آنها اشك مىريزد، كوهها متزلزل و صخرهها متلاشى مىشود و آثار زشت اين اعمال همواره بر تارك تاريخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه اين اعمال را به وجود آورده و يا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشتهاند لعنت كند. به يقين عذاب آخرت شديدتر است.مسعودى درباره يزيد مىنويسد: «مردى خوشگذران و عياش بود. مردى بود كه حيوانات شكارى داشت، سگها و ميمونها داشت و پيوسته مجالس ميگسارى برگزار مىكرد. روزى در مجلس ميگسارى خود نشست و ابن زياد هم در طرف راست او بود و اين واقعه بعد از آن بود كه حسين ابن على را كشته بود، پس به ساقى مجلس خود رو كرد و گفت:
اسقنى شربة تروى مشاشى ثمّ صل فاسق مثلها ابن زياد صاحب السر والامانة عندى ولتسديد مغنمى و جهادى؛ جامى از شراب به من بنوشان كه استخوانهاى نرم را سيراب كند، سپس برگرد و ابن زياد را چنان جامى بنوشان. همان كس كه رازدار من است، همان كسى كه امين كار من است، همان كسى كه اساس خلافت من به دست او محكم و استوار شد، يعنى حسين بن على را كشت -... .»
سپس مسعودى مىنويسد: «در دستگاه خلافت اسلامى و جانشينى پيغمبر، مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود، ميمونى داشت كه به او بوقيس مىگفتند. اين ميمون را در مجلس ميگسارى خود حاضر مىكرد و براى او تشكى مىانداخت و او را مىنشانيد و او را بر گرده خر مادهاى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربيت شده بود سوار مىكرد، زين و لجام بر گرده آن ماده خر مىبستند و اين ميمون را بر او سوار مىكردند و با اسبها به اسب دوانى و مسابقه مىبردند. در يكى از روزها ابوقيس مسابقه را برد. بر تن اين ميمون جامه و قبايى از حرير سرخ و زر پوشانده و دامنها را به كمرش زده بودند و بر سر او كلاهى نهاده بودند كه نقشهاى درشت داشت و به رنگهاى مختلف آراسته گشته بود.» (6)
1- صواعق المحرقه، ص 218.
2- همان.
3- الرد على المعتصب العنيد المانع من ذم اليزيد، ابن جوزى، ص 13.
4- صواعق المحرقه، ص 222.
5- شرح المقاصد، سعد الدين تفتازانى، ج 5، ص 311.
6- بررسى تاريخ عاشورا، مرحوم آيتى، ص 77.
منبع:
کتاب پاسخ به شبهات عزادارى، حسين رجبى.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 11:7 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم

|
خاندان عقيل بن ابى طالب |
خطاب امام عليهالسلام به يارانش |
||
|
خاندان جعفر بن ابى طالب |
مبارزه ياران امام عليهالسلام |
||
|
فرزندان امام حسن عليهالسلام: |
حمله به خيام |
||
|
فرزندان امير المؤمنين عليهالسلام |
ضحاك بن عبدالله |
||
|
آخرين لحظهها و كودك شيرخوار |
توجيه احمقانه و اعتراف به شجاعت و بزرگوارى ياران امام |
||
|
نوزاد شهيد |
شهداى بنىهاشم |
||
|
تعداد شهداى اهل بيت عليهالسلام |
على بن الحسين عليهماالسلام |
امام عليهالسلام اصحاب خود را مخاطب قرار داد و فرمود: پايدارى كنيد اى بزرگ زادگان! مرگ به مانند پلى است كه شما را از سختيها و دردهاى دنيا به سوى بهشت وسيع و نعمت دائم الهى عبور مىدهد، كدام يك از شما ترك زندان به اميد آرميدن در قصر را نمىپسنديد؟! پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم حديث كرد كه فرمود: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جحيم، نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ مىگويم.(167)
اصحاب امام حسين عليهالسلام در رفتن به سوى ميدان و مبارزه و شهادت برابر آن حضرت بر يكديگر سبقت مىگرفتند(168) و مبارزه سختى كردند تا اين كه روز به نيمه رسيد، حصين بن نمير كه فرماندهى تيراندازان سپاه كوفه را بر عهده داشت چون مقاومت اصحاب امام را ديد، به سپاه پانصد نفرى خود دستور داد تا ياران امام را تيرباران كنند.
در اثر اين تيراندازى، تعداد ديگرى از اصحاب امام عليهالسلام مجروح و تعدادى از اسبها نيز از پاى درآمدند. چون تعداد ياران امام حسين عليهالسلام اندك بود لذا هر يك نفر از آنان كه به شهادت مىرسيد، جاى خالى او در ميانه اصحاب كاملا نمايان مىشد، ولى از سپاه دشمن به علت كثرت، هر تعدادى كه از آنها كشته مىشد، در ظاهر نقصانى پديد نمىآمد.(169)
امام حسين عليهالسلام روى به عمربن سعد كرد و گفت: براى آنچه كه امروز تو مشاهده مىكنى روزى خواهد بود كه تو را آزرده خواهد كرد.
سپس امام عليهالسلام دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: اى خدا! اهل عراق ما را فريفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على كردند آنچه كردند؛ خدايا! شيرازه امور آنان را از هم بگسل.(170)
عمربن سعد چون ديد كه او و يارانش توان مقاومت در مقابل امام عليهالسلام و اصحابش را ندارند، افرادش را فرستاد تا خيمهها را از جانب راست و چپ از جا بكنند تا بتوانند ياران امام را محاصره كنند. براى روياروئى با اين حليه جنگى، اصحاب امام در گروههاى سه نفره و چهار نفره افراد دشمن را كه در حال كندن خيمهها و غارت كردن آنها بودند از دم تير و شمشير مىگذراندند و اسبهاى آنها را از پاى در مىآوردند، پس عمر بن سعد دستور داد تا خيمهها را بسوزانند!!(171)
امام فرمود بگذاريد آنها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند. و همانگونه كه امام عليهالسلام پيشبينى فرمود، شد. (172)

سپاهيان تحت امر شمر، طبق دستور ابن سعد به آتش زدن خيمهها مشغول شدند و شمر به خيمه امام نزديك شد و با نيزه به سوى خيمه اشاره رفت و فرياد زد: آتش بيآوريد تا اين خيمه را با كسانى كه در آن هستند بسوزانم .
اهل حرم در حالى كه فرياد مىزند، از خيمه بيرون ريختند، امام حسين عليهالسلام بر سر شمر فرياد زد: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش طلب مىكنى كه خيمه مرا با اهلبيتم بسوزانى؟! خدا تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.
حميد بن مسلم كه در آنجا حضور داشت به شمر گفت: پناه مىبرم به خدا! آتش زدن خيمهها سزاوار نيست، آيا مىخواهى اين كودكان معصوم و زنهاى بى پناه را در آتش بسوزانى و به دست خود اسباب عذاب ابدى خود را فراهم سازى؟! به خدا قسم كه اكتفا به كشتن مردان اينها، امير تو را خوشحال مىكند! چه نيازى به كشتن كودكان و زنان است؟!
شمر پرسيد: تو كيستى؟
حميد بن مسلم از بيم جان، خود را معرفى نكرد تا از گزند او در امان باشد.(173)
شبث بن ربعى به شمر گفت: تو را تا به اين حد قسى القلب نمى شناختم و رفتارى از اين زشتتر از تو نديده بودم، آيا تصميم دارى كه با زنان مقابله كنى و آنها را بترسانى؟!
در اين هنگام شمر - لعنة الله عليه - باز گشت.(174)
او از قبيله همدان بود و در ميان راه به امام حسين عليهالسلام و يارانش پيوست. چون ياران امام عليهالسلام شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند نزد امام آمد و گفت: من با شما بودم و مىخواستم تا وقتى كه اصحاب وفادارت به شهادت نرسيدهاند، از شما دفاع كنم، اكنون كه همه رفتند و شما تنها ماندهايد، من در خود قدرت دفاع از شما را نمىبينم، اجازه ده تا از راهى كه آمدهام بازگردم!!
امام عليهالسلام به او اجازه داد و او فرار را بر قرار ترجيح داد و جاسوسان عمر بن سعد راه را بر او گرفتند، و هنگامى كه او را شناختند رهايش كردند و او از كربلا رفت!(176)
به يكى از كسانى كه در سپاه كوفه حضور داشت، گفته شد: واى بر تو! چرا تو فرزند پيغمبر را كشتى؟!
آن مرد گفت: دهانت خرد باد! تو اگر مىديدى آنچه كه ما در كربلا ديديم، تو هم همين كار را مىكردى! آنها دست به قبضه شمشير مىبردند و مانند شيران غرنده به ما حمله مىكردند و خود را در دهان مرگ مىانداختند! امان قبول نمىكردند، رغبتى به مال و منال دنيا نداشتند! هيچ چيزى نمىتوانست در ميان ايشان و مرگ فاصله بيندازد. اگر با آنها نمىجنگيديم، همه ما را از دم شمشير مىگذرانيدند، چگونه مىتوانستيم از جنگ كردن با آنها خودارى كنيم؟!!(177)
ابن عماره از پدرش نقل مىكند كه: از حضرت صادق عليهالسلام سؤال كردم و گفتم: از اصحاب امام حسين عليهالسلام و اقدام آنها بر فداكارى و ايثار جان مرا آگاه كن.
آن حضرت فرمود: پرده و حجاب از برابر آنان برداشته شد و منازل خويش را در بهشت مشاهده كردند به طورى كه بر شهادت و كشته شدن شتاب مىكردند تا با حور معانقه نموده و به سوى جايگاه خود در بهشت بروند.(178)
اين شاعر عرب، چه زيبا، حالات اصحاب امام را ترسيم كرده است:
جادوا بانفسهم فى حب سيدهمو الجود بالنفس اقصى غاية الجودالسابقون الى المكارم و العلى والحائزون غداً حياض الكوثر لولا صوارمهم و وقع نبالهملم تسمع الاذان صوت مكبر(179) (180)؛ تاج بر سر بوالبشر خاك شهيدان توست اين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهيدان آن جمله مسيحا دمند.

پس از اين كه ياران امام عليهالسلام يكى پس از ديگرى به خدمت آن حضرت آمدند و اذن گرفتند و جانانه مبارزه كردند تا به فيض شهادت نائل آمدند، جز اهلبيت خاص آن حضرت، ديگر كسى براى دفاع از حريم حرمت امام عليهالسلام باقى نماند و نوبت فداكارى به اهلبيت رسيد(181) ؛ اينك به شرح احوال و توصيف جانبازيهاى آنان مىپردازيم:
حضرت علىبن الحسين(على اكبر) در يازدهم ماه شعبان(182) سال سى و سوم هجرت متولد شد.(183) او از جد بزرگوارش على بن ابى طالب عليهالسلام حديث نقل مىكرد، و ابن ادريس در «سرائر» به اين مطلب اشاره نموده است. كنيه او ابوالحسن و ملقب به اكبر است زيرا او بر اساس روايات موثق بزرگترين فرزند امام حسين عليهالسلام بود.(184)
مادرش ليلا دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است.(185) و از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى حضرت على اكبر نبود.
در روز عاشورا به محض اين كه از پدر اذن جنگيدن طلبيد، امام عليهالسلام به او اجازه فرمود، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زير افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد(186) و انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدايا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به ميدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبيهترين مردم به رسول تو بود و ما هر وقت كه مشتاق ديدار پيامبر تو مىشديم، به صورت او نظر مىكرديم، خدايا! بركات زمين را از آنها دريغ كن و جمعيت آنها را پراكنده ساز و در ميان آنها جدائى افكن و امراى آنها را هيچگاه از آنان راضى مگردان! كه اينان ما را دعوت كردند كه به يارى ما برخيزند و اكنون بر ما مىتازند و از كشتن ما ابائى ندارند.
سپس امام عليهالسلام رو به عمر بن سعد كرده، فرياد زد: خدا رحِم تو را قطع كند، و هيچ كار را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو كسى را بگمارد كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته رحم تو را قطع كند كه تو قرابت من با رسول خدا را ناديده گرفتى؛ پس با آواز بلند اين آيه را تلاوت كرد "ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العاليمن* ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم."(187)
در اين هنگام على اكبر خروشيد و بر سپاه كوفه حمله كرد(188) در حالى كه اين رجز مىخواند:
انا على بن حسين بن على نحن و بيت الله اولى بالنبى اطعنكم بالرمح حتى ينثنى اضربكم بالسيف احمى عن ابى ضرب غلام هاشمى علوى والله لا يحكم فينا ابن الدعى.(189)
و چندين بار بر سپاه دشمن تاخت و بسيارى از سپاهيان كوفه را كشت تا اين كه دشمن از كثرت كشته شدگان به خروش آمد!
و روايت شده است كه آن بزرگوار با اين كه تشنه بود يكصد و بيست نفر را كشت(190)، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخمهاى زيادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت، آيا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزميدن با دشمنان را پيدا كنم؟!
امام حسين عليهالسلام گريست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى ديگر به مبارزه خود ادامه بده، ديرى نمىگذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زيارت خواهى كرد و تو را از آبى سيراب كند كه ديگر هرگز احساس تشنگى نكنى.
برخى از مورخان نوشتهاند(191) كه امام عليهالسلام به او فرمود: اى پسرم! زبان خود را نزديك آر! و بعد زبان او را در دهان گرفت و مكيد و انگشترى خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوى دشمن بازگرد، اميدوارم كه هنوز روز به پايان نرسيده باشد كه جدت رسول خدا جامى به تو نوشانَد كه هرگز تشنه نگردى؛ پس به ميدان بازگشت و اين رجز را مىخواند:
الحرب قد بانت لها الحقايق و ظهرت من بعدها مصادق والله رب العرش لا نفارق جموعكم او تعمد البوارق.(192)
و همچنان مىرزميد تا اين كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسيدند به دويست نفر رسيد.(193)
لشكريان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسين پرهيز مىكردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسيد در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نيزهاى او را از اسب بر زمين انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشير، پاره پارهاش كردند!(194)
و بعضى نقل كردهاند كه مرة بن منقذ ابتدا به نيزه به پشت او زد و بعد با شمشير ضربهاى به فرق آن بزرگوار وارد كرد كه فرق مباركش را شكافت و او دست به گردن اسب خود انداخت ولى اسب كه ظاهراً خون روى چشمانش را گرفته بود او را در ميان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مباركش را پاره پاره كرد(195)، كه در اين هنگام فرياد زد: السلام عليك يا ابتاه، اين جدم رسول خداست كه مرا سيراب كرد و او امشب در انتظار توست(196)، تو را سلام مىرساند و مىگويد: در آمدنت به نزد ما شتاب كن؛ سپس فريادى زد و به شهادت رسيد.(197)
امام حسين عليهالسلام بر بالين على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!(198)
در اين حال صداى گريه آن حضرت بلند شد به گونهاى كه كسى تا آن زمان صداى گريه او را نشنيده بود(199)، آنگاه سر على را بر دامان گرفت و در حالى كه خون از دندانهايش پاك مىكرد و بر صورتش بوسه مىزد گفت: فرزندم تو هم از محنت دنيا آسوده شدى و به سوى رحمت جاودانه حق رهسپار گشتى و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولى به زودى به تو ملحق خواهد شد.(200)
در اين هنگام زينب كبرى عليهاالسلام با شتاب از خيمه بيرون آمد در حالى كه فرياد مىزد: يا اخياه! و ابن اخياه و خود را بر روى على بن الحسين افكند. امام حسين عليهالسلام او را از روى كشته على اكبر برداشت و به خيمه باز گرداند و به جوانان دستور داد تا جسد على را از ميدان بيرون برند و آنان پيكر على اكبر را در برابر خيمهاى كه در مقابل آن مبارزه مىكردند بر زمين نهادند.(201)
امام حسين عليهالسلام به خيمه بازگشت در حالى كه محزون بود، سكينه عليهاالسلام پيش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد، سكينه عليهاالسلام در حالى كه فرياد مىزد خواست از خيمه خارج شود، امام حسين عليهالسلام اجازه نداد و فرمود: اى سكينه! تقواى خدا پيشه كن و شكيبا باش.
سكينه گفت: اى پدر! چگونه صبر كند كسى كه برادرش را كشتهاند.(202) و (203)

1 - عبدالله بن مسلم بن عقيل:او فرزند رقيه دختر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، و بعد از على بن الحسين به ميدان آمد(204) در حالى كه رجز مىخواند مىگفت:
اليوم القى مسلماً و هو ابى وفتية بادوا على دين النبى ليسوا كقوم عرفوا بالكذب لكن خيار و كرام النسب.(205)
نوشتهاند كه: طى سه حمله متوالى نود و هشت نفر از سپاه كوفه را به دوزخ فرستاد(206). مردى به نام عمرو بن صبيح تيرى به سوى او پرتاب كرد در حالى كه عبدالله بن مسلم(207) به طرف او مىتاخت و چون ديد كه پيشانى او را نشانه گرفته است دست بر پيشانى خود گذاشت تا از اصابت تير به پيشانى خود جلوگيرى كند ولى آن تير دست او را به پيشانى دوخت و چون خواست دست خود را جدا كند نتوانست، در اين حال عمرو بن صبيح نيزه خود را به قلب او فرو برد و او را به شهادت رسانيد.(208) و (209)
2 - محمد بن مسلم بن عقيل: بعد از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل، بنىهاشم و فرزندان ابى طالب به صورت هماهنگ بر سپاه كوفه حمله كردند(210) و امام حسين عليهالسلام فرياد زد: اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پيشه خود سازيد، و اى اهلبيت من! شكيبا باشيد كه بعد از امروز ديگر هرگز روى سختى و مصيبت را نخواهيد ديد.(211) و (212)
و در اين حمله بود كه محمد بن مسلم به روى زمين افتاد و او را ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى به شهادت رساندند.(213)
3 - جعفر بن عقيل: مادر او حوصأ دختر عمرو بن عامر است. او به ميدان آمد و شمشير زنان مىگفت:
انا الغلام الا بطحى الطالبى من معشر فى هاشم و غالب فنحن حقا سادة الذوائبفينا حسين اطيب الاطائب.(214)
و پانزده نفر از سپاه كوفه را كشت و او را سرانجام مردى به نام بشر بن خوط به شهادت رساند.(215) و (216)
4 - عبدالرحمن بن عقيل:او به ميدان آمد و رجز خواند و از لشكر دشمن هفده سواره را به دوزخ روانه كرد و شخصى به نام عثمان بن خالد جهنى او را به شهادت رساند.(217)
5 - عبدالله بن عقيل: به او عبدالله اكبر لقب داده بودند. به ميدان آمده و مبارزه كرد و عاقبت به دست عثمان بن خالد و مردى از قبيله همدان شهيد شد.(218)
6 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل:چون امام حسين عليهالسلام شهيد شد، نوجوانى از خيمه بيرون آمد در حالى كه نگران و مضطرب بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مىكرد، سوارى بر او حمله كرد و ضربهاى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسيدم، گفتند كه او محمد بن ابى سعيد بن عقيل است، از نام و نشان آن سوار پرسيدم، گفتند: لقيط بن اياس جهنى است.
هانى بن ثبيت حضرمى مىگويد: من در كربلا به هنگام كشته شدن امام حسين حضور داشتم، و ما ده نفر سواره بوديم و من دهمين آنها بودم كه اسبان را در ميدان به جولان در آورديم، ناگهان نوجوانى از اهلبيت حسين از خيمه بيرون آمد در حالى كه چوبى در دست و پيراهنى در بر داشته و به راست و چپ خود مىنگريست، در اين هنگام سوارى به او نزديك شد و بدن او را با شمشير پاره كرد.
هشام كلبى، ناقل اين خبر مىگويد: هانى بن ثبيت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذكر نكرده است.(219)
1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زينب كبرى عقيله بنىهاشم دختر على بن ابى طالب است.(220)
عبدالله بن جعفر دو فرزند خود را به نام عون و محمد نزد امام حسين عليهالسلام فرستاد و آن دو در وادى عقيق به امام عليهالسلام ملحق شدند.
عون بن عبدالله در روز عاشورا به ميدان آمد و اين رجز را مىخواند:
"ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهيد صدق فى الجنان ازهر يطير فيها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر." (221)
و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پيادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه عبدالله بن قطنه بر او حمله كرد و او را با شمشير به شهادت رسانيد.(222)
2- محمدبن عبدالله بن جعفر: فرزند خوصأ، دختر حفصه است. بعضى گفتهاند او قبل از برادرش عون به ميدان آمد و اين رجز را مىخواند:
اشكو الى الله من العدو انفعال قوم فى الردى عميان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزيل و التبيان.(223)
و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حملهور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تميمى به شهادت رسانيد.(224)
3- عبيدالله بن عبدالله بن جعفر:او نيز فرزند خوصأ دختر حفصه بود، و به يارى امام حسين عليهالسلام آمده بود كه به شهادت رسيد.(225) و گفتهاند كه او را بشر بن حويطر قانصى به قتل رسانيد.(226)
4- قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب: او هميشه ملازم پسر عمويش امام حسين عليهالسلام بود و هرگز از او مفارقت نمىكرد، امام عليهالسلام دختر عمويش امكلثوم كه دختر عبدالله بن جعفر و مادرش زينب كبرى بود به او تزويج نمود.
قاسم به همراه همسرش به كربلا آمد و بعد از عون بن عبدالله بن جعفر به ميدان رفت و جمع كثيرى از دشمنان را كشت كه بعضى تعداد سوارگان از آنها را هشتاد نفر و از پيادگان را دوازده نفر ذكر كردهاند، تا آن كه جراحات زيادى برداشت، پس از هر سو بر او حملهور شدند و او را شهيد كردند.(227)
- قاسم بن حسن: مادرش رملد نام داشت(228) و او نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، وقتى براى اجازه ميدان رفتن خدمت امام حسين عليهالسلام رسيد، امام عليهالسلام نظر بر او افكند و دست بر گردن او انداخت و هر دو گريه كردند تا از حال رفتند، آنگاه براى مبارزه از امام اذن خواست ولى امام ابا كرد، قاسم به دست و پاى امام بوسه زد تا آن حضرت او را رخصت داد پس به ميدان آمد در حالى كه اشكش بر گونههايش جارى بود و اين رجز را مىخواند:
"ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن."(229)
نوشتهاند كه: صورت او همانند قرص ماه بود، پس جنگ شديدى كرد و با همان كودكى سى و پنج نفر را به قتل رساند.
حميدبن مسلم مىگويد: من در ميان سپاه كوفه ايستاده بودم و به اين نوجوان نظر مىكردم كه پيراهنى در بر و نعلينى بر پا داشت، پس بند يكى از آنها پاره شد و فراموش نمىكنم كه بند نعلين پاى چپ او بود، عمرو بن سعد ازدى به من گفت كه: من بر او حمله كنم.
به او گفتم: سبحان الله! چه منظورى دارى؟ به خدا قسم كه اگر او مرا بكشد من دست خود را به سوى او دراز نكنم، اين گروه كه اطراف او را گرفتهاند او را بس است!
او گفت: من به او حمله خواهم كرد.
پس به قاسم حمله كرد و ضربهاى بر فرق او زد كه به صورت بر زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عماه! پس حسين عليهالسلام با شتاب آمد و از ميان صفوف گذشته تا بر بالين قاسم رسيد و ضربهاى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پيش آورد، دستش از مرفق جدا گرديد و كمك طلبيد، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شديدى در گرفت و سينه او در زير سينه اسبان خرد شد.(230) غبار، فضاى ميدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسين را ديدم كه بر سر قاسم ايستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمين مىكشد. امام حسين عليهالسلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نيايد و يا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.(231)
آنگاه امام حسين عليهالسلام قاسم را به سينه گرفت و او را از ميدان بيرون برد.
حميدبن مسلم مىگويد: من به پاهاى آن نوجوان نظر مىكردم و مىديدم كه بر زمين كشيده مىشود و امام سينه خود را به سينه او چسبانيده بود، با خود گفتم: كه او را به كجا مىبرد؟ ديدم او را آورد و در كنار كشته فرزندش على بن الحسين و ساير شهداى خاندان خود قرار داد.(232)
و در «كفاية الطالب» آمده است: وقتى قاسم از روى اسب بر زمين افتاد و عمو را صدا زد، مادرش ايستاده بود و نظارهگر صحنه بود، و حسين عليهالسلام در حالى كه قاسم را به سينه گرفته بود اين اشعار را مىخواند:
غريبون عن اوطانهم و ديار همتنوح عليهم فى البرارى و حوشها و كيف ولا تبكى العيون لمعشر سيوف الاعادى فى البرارى تنوشها بُدُورٌ توارى نُورها فتغير تمحاسنها ترب الفلاه نعوشها.(233)
2- ابوبكر بن الحسن: او و برادرش قاسم از يك مادر و پدر بودند. از امام باقر عليهالسلام نقل است كه او را مردى به نام عقبة الغنوى به شهادت رسانيد.(234)
3- عبدالله بن الحسن:در حالى كه سپاه كوفه امام عليهالسلام را محاصره كرده بود، عبدالله بن الحسن كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود مىخواست خود را شتابان به امام عليهالسلام برساند، زينب كبرى خواست او را از اين عمل باز دارد ولى او مقاومت مىكرد و مىگفت: به خدا قسم كه از عمويم هرگز جدا نمىگردم. در اين هنگام بحر بن كعب - و بعضى گفتهاند حرملة بن كاهل - با شمشير به امام حسين عليهالسلام حمله كرد، عبدالله به او گفت: اى پسر زن بدكاره! مىخواهى عمويم را بكشى؟ و او شمشير خود را به طرف آن كودك فرود آورد، عبدالله دست خو را سپر قرار داد و شمشير، دست او را قطع كرده و آن را به پوست آويزان كرد، پس او فرياد مىزد: اى مادر!
امام حسين عليهالسلام آن كودك را در آغوش كشيد و گفت: اى پسر برادر! در اين سختى شكيبا باش و از خداى خود چشم نيكى دار تا تو را به پدران نيكوكارت ملحق كند.
حرملة بن كاهل تيرى به او زد در حالى كه در دامان امام قرار داشت و آن كودك به شهادت رسيد.(235)
4- حسن بن الحسن:يكى ديگر از فرزندان امام مجتبى، حسن مثنى است، او روز عاشورا به ميدان آمد و همانند دليران رزمجو جنگيد تا به زمين افتاد؛ هنگامى كه سپاه كوفه براى جدا كردن سرهاى شهدا آمدند، ديدند كه او هنوز زنده است و رمقى در او باقى است، اسمأ بن خارجه كه از خويشان مادرى او بود، وساطت كرد و او را با خود به كوفه برد و مداوا كرد تا زخمهاى تن او التيام يافت و بعد از كوفه به مدينه رفت.(236)
1- عبدالله بن على:مادر او فاطمه امالبنين است و هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام كودكى شش ساله بوده است. و در واقعه كربلا حدود 27 سال از عمرش مىگذشت. هنگامى كه اصحاب امام عليهالسلام و گروهى از اهلبيت او شهيد شدند، عباس بن على عليهالسلام برادران خود را كه از مادر با او يكى بودند خواند و گفت: به ميدان رويد.
اولين آنها عبدالله بن على كه از عثمان و جعفر بزرگتر بود بپاخاست، ابوالفضل به او گفت: اى برادر! به ميدان برو تا تو را كشته در راه خدا ببينم و تو فرزندى ندارى، پس او به ميدان آمد و رجز مىخواند و شمشير مىزد و مبارزه كرد تا آن كه مردى به نام هانى بن ثبيت بر او حمله كرد و با شمشير ضربهاى بر سر او وارد كرد و او را شهيد نمود.(237)
2- عثمان بن على: او بعد از برادرش عبدالله بن على به ميدان رفت در حالى كه بيست و يك سال از عمر او مىگذشت.(238) و اين رجز را مىخواند:
"انى انا عثمان ذو مفاخر شيخى على ذوالفعال الطاهر سنو النبى ذى الرشاد السائرما بين كل غائب و حاضر."(239)
خولى بن يزيد تيرى بر او زد و او را به شهادت رسانيد. و برخى نوشتهاند كه: در اثر آن تير از اسب به روى زمين افتاد و مردى از قبيله بنى ابان بر او حمله كرد و او را شهيد نمود و سر او را از بدن جدا كرد.(240)
3- جعفر بن على:او هنگام شهادت على عليهالسلام دو ساله بود و با برادرش امام حسن عليهالسلام دوازده سال و با برادرش امام حسين عليهالسلام بيست و يك سال زندگى كرد، و روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام او را به نام برادرش جعفر نامگذارى كرد به جهت علاقهاى كه به برادرش داشت. او نيز به ميدان رفت و اين رجز را مىخواند:
"انى انا جعفر ذو المعالى ابن على الخير ذوالنوال ذاك الوصى ذو السنا و الوالى حسبى بعمى جعفر و الخال احمى حسينا ذى الندى المفضال." (241) و (242 )
و مبارزه كرد تا آن كه خولى بن يزيد بر او حملهور گرديد و او را به شهادت رسانيد و بعضى قاتل او را هانى بن ثبيت ذكر كردهاند.(243)
4- ابوبكر بن على: مورخان، نام او را ذكر نكردهاند و ابوبكر كنيه اوست، و مادر او ليلا دختر مسعود بن خالد است. او نيز به ميدان آمد و رجز خواند و مبارزه كرد تا اين كه به دست مردى از قبيله همدان شهيد شد.(244)
5- محمد بن على: او محمد اصغر است و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرزند ديگرى به نام محمد دارد كه از او بزرگتر بوده است لذا او را محمد اصغر مىگويند، مادر او ام ولد است. او را مردى از قبيله بنى ابان به شهادت رسانيد.(245) بعضى مادر او را اسمأ بنت عميس نوشتهاند.(246)
6- عباس الاصغر(247):از قاسم بن اسبغ مجاشعى نقل شده است كه گفت: وقتى كه سرهاى شهدا را وارد كوفه مىكردند سوارى را ديدم كه سر جوانى را كه محاسن نداشت به گردن اسب خود آويخته و صورت آن جوان مثل ماه شب چهارده مىدرخشيد، وقتى كه اسب، سرش را به زير مىبرد آن سر نازنين به زمين مىرسيد، از آن سوار سؤال كردم كه اين سر كدام مظلوم است كه به گردن اسب خود آويختهاى؟!
گفت: سر عباس بن على!
گفتم: تو كيستى؟
گفت: حرملة بن كاهل اسدى.
قاسم گفت: چند روزى نگذشت كه ديدم صورت حرمله سياه شد.(248)

7- عباس بن على: او در سال بيست و شش هجرى متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت، ام البنين فاطمه دختر حزام بن خالد است.
على عليهالسلام به برادرش عقيل - كه عالم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود: براى من زنى را كه فرزندانى شجاع بياورد انتخاب كن. عقيل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: در عرب شجاعتر از پدران او كسى را نمىشناسم . على عليهالسلام با او ازدواج كرد و اول فرزندى كه از امالبنين به دنيا آمد عباس عليهالسلام بود كه او را به سبب زيبائى سيما، قمر بنىهاشم لقب داده بودند و كنيه او ابوالفضل است، و پس از عباس از ام البنين سه فرزند به ترتيب عبدالله و عثمان و جعفر متولد شدند. عباس بن على چهارده سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و مابقى عمر را در كنار دو برادرش زندگى كرد و هنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شريفش گذشته بود. او در شجاعت بى نظير بود و هنگامى كه بر اسب سوار مىشد پاى مباركش به زمين مىرسيد.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليهالسلام جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.(249)
و نقل شده كه روزى على بن الحسين عليهالسلام به فرزند عباس عليهالسلام كه نامش عبيدالله بود نظر كرد و گريست سپس فرمود: هيچ روزى بر رسول خدا سختتر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهيد گرديد و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهيد گشت، نبود؛ و هيچ روزى همانند روز حسين نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از اين امت مىدانستند! و با خون حسين به خدا تقرب مىجستند! و حسين عليهالسلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذيرفتند، تا او را به ستم شهيد كردند.
سپس امام سجاد عليهالسلام فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسين عليهالسلام نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجهاى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مىخورند.(250)
عدهاى از تاريخ نويسان نوشتهاند: عباس چون تنهائى امام عليهالسلام را ديد، نزد او آمد و گفت: آيا مرا رخصت مىدهى تا به ميدان روم؟
امام حسين عليهالسلام گريه شديدى كرد و آنگاه گفت: اى برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستى.
عباس گفت: اى برادر! سينهام تنگ و از زندگى خسته شدهام و مىخواهم از اين منافقان خونخواهى كنم.
امام حسين عليهالسلام فرمود: براى اين كودكان كمى آب تهيه كن.
عباس به ميدان آمد و سپاه كوفه را موعظه كرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نكرد، پس بازگشت و ماجرا به برادر گفت، در آن هنگام بود كه فرياد العطش كودكان را شنيد، پس بر مركب سوار شد و مشك و نيزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود، چهار هزار نفر از سپاه دشمن كه بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه كردند و او را هدف تير قرار دادند، عباس آنها را پراكنده كرد و هشتاد نفر از آنان را كشت تا وارد فرات شد، و چون خواست مقدارى آب بنوشد ياد عطش حسين و اهلبيت و كودكان او را از نوشيدن آب بازداشت، پس آب را ريخت و به قولى اين اشعار را خواند:
يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنونو تشربين بارد المعين.(251)
و مشك را از آب پر كرد و بر شانه راست خود انداخت و راهى خميهها شد، لشكر كوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره نمودند، عباس با آنها پيكار مىكرد و اين رجز را مىخواند:
"لا ارهب الموت اذا الموت زقى حتى اوارى فى المصاليت لقا نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقاانى انا العباس اغدو بالسقا ولا اخاف الشر يوم الملنقى."(252)
تا اين كه نوفل ارزق دست راست او را از بدن جدا كرد، آنگاه مشك را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و اين رجز را خواند:
"والله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقيننجل النّبى الطاهر الامين."(253)
دست چپ حضرت را نيز همان ملعون از مچ جدا كرد؛ و نيز نقل شده است كه در آن هنگام حكيم بن طفيل كه در پشت درخت خرما كمين كرده بود شمشيرى بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا كرد، آن حضرت پرچم را به سينه خود چسبانيد و اين رجز را خواند:
"يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النّبى السّيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاصلهم يا رب حر النار."(254 )
پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تيرى بر مشك خورد و آبهاى آن فرو ريخت و تير ديگرى بر سينه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تير بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشتهاند كه عمودى آهنين بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمين افتاد و فرياد بر آورد و امام حسين عليهالسلام را صدا زد.
آن حضرت بر بالين عباس آمد و چون آن حال را ديد فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رويم بسته شد.»(255) و چون چشم تير خورده و تن در خون طپيده عباس را بر روى زمين در كنار فرات ديد خم شد و در كنار او نشست، زار زار گريست تا عباس جان سپرد(256)، سپس او را به سوى خيمه برد.(257)
بعضى هم گفتهاند: امام حسين عليهالسلام بدن عباس را به جهت كثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جائى كه اجساد شهدا در آنجا بود حمل كند.(258) و (259)
آنگاه امام حسين عليهالسلام بر دشمن حمله كرد و از طرف راست و چپ بر آنان شمشير مىزد و آن سپاه از مقابلش مىگريختند و آن حضرت مىگفت: كجا فرار مىكنيد؟ شما برادرم را كشتيد! شما بازوى مرا شكستيد! سپس به تنهائى به جايگاه اول خود باز مىگشت.
عباس آخرين شهيد از اصحاب امام حسين عليهالسلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهيد شدند.(260)
در بعضى از كتب آمده است: هنگامى كه عباس و حبيب بن مظاهر شهيد شدند اثر شكستگى در چهره امام حسين عليهالسلام ظاهر شد، پس با اندوه و غم نشست و اشكش بر صورت مباركش جارى شد.(261)
سكينه نزديك آمد و از پدر سراغ عمويش عباس را گرفت، امام عليهالسلام خبر شهادتش را به او داد، در آن حال زينب فرياد بر آورد: و اخاه! وا عباساه! وا ضعيتنا بعدك!
در اين زمان زنان حرم به گريه در آمدند، و امام حسين عليهالسلام گريست و فرمود: وا ضعيتنا بعدك!(262) وا انقطاع ظهراه، سپس اين اشعار قرائت فرمود:
"اخى يا نور عينى يا شقيقى فَلى قد كنت كالركن الوثيق اَيا ابن ابى نصحت اخاك حتّى سقاك الله كأساً من رحيق اَيا قمراً منيراً كنت عونى على كل النوائب فى المضيق فبعدك لا تطيب لنا حياة سنجمع فى الغداة على الحقيق اَلا للّه شكوائى و صبرى و ما القاه من ظمأٍ و ضيق."(263)
8 - محمد بن عباس بن على:ابن شهر آشوب در بيان شهداى بنىهاشم با امام حسين عليهالسلام ذكر كرده است كه: بعضى گفتهاند محمد بن عباس بن على بن ابى طالب نيز شهيد شده است.(264)

امام عليهالسلام به خيمه آمد و فرزندش عبدالله را نزد وى آوردند، آن حضرت او را در دامان خود نشانيد، در اين اثنأ مردى از بنى اسد تيرى پرتاب كرد و آن طفل را شهيد ساخت، پس امام عليهالسلام خون آن طفل را گرفت و چون دستش پر شد آن را روى زمين ريخت(265) و فرمود: پروردگارا!! اگر باران آسمان را از ما منع فرمودى خير ما را در اين خون قرار ده و انتقام ما را از اين گروه ستمگر بگير. آنگاه آن طفل را آورده و در كنار ديگر شهدا قرار داد.(266)
در نقل ديگرى آمده است كه: امام عليهالسلام مقابل خيمهها آمد و به زينب گفت: فرزند كوچكم را نزد من آريد تا با او وداع كنم، پس او را گرفته و صورتش را نزديك آورد تا او را ببوسد، حرمة بن كاهل اسدى تيرى رها كرد و گلوى آن كودك را دريد و او را قربانى كرد؛ و شاعر چه زيبا اين مضمون را در قالب نظم عربى ريخته است:
"لله مفطور من الصبّر قلبه و لو كان من صمّ الصّفا لتفطّرا و مُنعطفٍ اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السّهم منحرا."(267)
پس امام عليهالسلام به زينب فرمود: كودك را بگير، آنگاه دست خود را زير خون گلوى او گرفت و چون دستش پر از خون شد به سوى آسمان پاشيد و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى انّه بعين اللّه»؛ «چون خدا مىبيند آنچه كه از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت.»(268)
هشام بن محمد كلبى نقل كرده است كه: چون امام عليهالسلام سپاه كوفه را ديد كه در ريختن خونش اصرار مىورزند، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر نهاد و فرياد بر آورد: بين من و شما كتاب خدا و جدم محمد رسول اللّه، اى قوم! خون مرا به چه چيز حلال مىشماريد؟
در اين حال امام حسين عليهالسلام نظر كرد و طفلى را ديد كه از تشنگى مىگريد، او را روى دست گرفته و گفت: اى جماعت! اگر به من رحم نمىكنيد پس به حال اين كودك شيرخوار رحم آوريد. در اين اثنأ مردى از سپاه كوفه با تيرى آن كودك بيگناه را به قتل رساند. امام حسين عليهالسلام با مشاهده اين احوال مىگريست و مىفرمود: «اللهم احكم بيننا و بين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا»؛ «خداوندا! داورى كن در ميان ما و اينان كه ما را دعوت كردند تا به ياريمان بشتابند ولى شمشيرهاى خود را به روى ما كشيدند.»
بعضى ذكر كردهاند كه ندائى در آسمان شنيده شد كه: اى حسين! كودك را به ما بسپار كه در بهشت براى او شير دهندهاى هست.(269)
پس از اين كه آن طفل شهيد شد، امام حسين عليهالسلام با غلاف شمشير نزديك خيمه قبر كوچكى را حفر كرد و او را با همان حالت به خاك سپرد.(270)
و نقل شده است كه بر جنازه او نماز گزارد و او را به خون خود آغشته ساخت و بعد دفن نمود.(271)
امام عليهالسلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام عليهالسلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تيرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانيد. امام حسين عليهالسلام تير را از حلقوم آن طفل بيرون كشيد و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامىتر از ناقهاى (ناقه صالح) در پيشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامىتر از صالح پيغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خونآلود كودك را آورده و نزد ساير فرزندان و برادرزادگانش نهاد.(272)

اهل تاريخ در عدد شهداى اهلبيت اختلاف كردهاند كه به برخى از آن اقوال اشاره مىكنيم:
1- «17نفر» اين تعداد از امام صادق عليهالسلام نقل شده است. در حديثى آمده است كه آن حضرت فرمود: خونى است كه خدا آن را طلب خواهد كرد، آنان كه از اولاد فاطمه شهيد شدند و مصيبتى همانند مصيبت حسين نيست كه با او هفده نفر از اهلبيت خود شهيد شدند و در راه خدا صبر پيشه ساخته و خالصانه جان باختند.
و از محمدبن حنفيه نقل شده است كه: هفده نفر با حسين كشته گشتند كه همه آنها از فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين عليهالسلام مىباشند.
در زيارات ناحيه نام هفده نفر شهيد ذكر شده از اهلبيت، و شيخ مفيد هم همين تعداد را ذكر كرده و شايد همين اقرب باشد.
2 - «16 نفر» اين قول از حسن بصرى نقل شده است كه مىگويد: با حسين بن على شانزده نفر كشته شدند كه همانند و نظيرى در روى زمين نداشتند.
3 - «15 نفر» اين تعداد را مغيرة بن نوفل در شعرى كه در مرثيه آنان سروده ذكر كرده است.
4 - «19 نفر»
5 - «20 نفر»
6 - «23 نفر»
7 - «27 نفر» از اولاد فاطمه بنت اسد.
8 - «78 نفر» اين را نسّابه سيد ابو محمد الحسين حسينى ذكر كرده و شايد تعداد تمام شهداى كربلا باشد نه شهداى اهلبيت.
9 - «30 نفر» كه در حديث عبدالله بن سنان آمده است.
10 - «13 نفر» اين را مسعودى در مروج الذهب ذكر كرده است.
11 - «14 نفر» اين عدد را خوارزمى ذكر كرده.(273)
168-مثير الاحزان، 67.
169- ارشاد شيخ مفيد 2/104.
170- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين، 72.
171- از اين نقل چنين بر مىآيد كه برخى خيمههاى امام و يارانش را قبل از شهادت امام نيز به آتش كشيده و سوزاندهاند.
172- كامل ابن اثير /4/69.
173- تاريخ طبرى 5/438.
174- البداية و النهاية، 8/198.
175- اين مرد از جمله كسانى است كه از سعادت شهادت محروم ماند و از امام اذن خواست و بازگشت و بعضى از وقايع را او نقل كرده است.
176- انساب الاشراف، 3/197.
177- شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 3/263.
178- علل الشرايع 1/229.
179- «اينان در راه محبت امامشان از جان خود گذشتند و ايثار نقد جان بالاترين مرتبه جود و بخشش است. آنان كه به مكارم و مراتب عاليه پيشى گرفته، همانهايى هستند كه فردا از كوثر خواهند نوشيد. اگر شمشيرها و تيرهاى آن رادمردان نبود، گوشها صداى اذان مؤذنين را نمىشنيد.»
180- سفينة البحار، صحب.
181- ارشاد شيخ مفيد، 2/106.
182- على الاكبر، مقرم 12.
183- على الاكبر، مقرم 12 به نقل از الحدائق الوردية.
184- ابصار العين، 21.
185- ارشاد شيخ مفيد 2/106 / كامل ابن اثير 4/74.
186- نفس المهموم، 307.
187- سوره آل عمران: 33 و 34.
188- بحار الانوار، 45/42.
189- «من على پسر حسين فرزند على هستم، به خدا سوگند كه ما به رسول خدا از همه كس نزديكتريم، آنقدر با نيزه بر شما زنم كه خم شود، از پدرم حمايت كنم و با شمشير بر شما ضربتى فرود آورم، آنگونه كه از جوان هاشمى علوى زيبنده است، پسر زياد را كجا رسد كه درباره ما حكم كند.»
190- در مناقب آمده است كه هفتاد نفر را به قتل رساند.
191- مقتل الحسين خوارزمى 2/31.
192- «جنگ است كه جوهر مردان را آشكار مىسازد، و درستى ادعاها پس از جنگ ظاهر مىشود، به خداى عرش سوگند كه از شما جدا نگردم مگر آن كه تيغهاى شما غلاف شود.»
193- نفس المهموم، 308.
194- ارشاد شيخ مفيد، 2/106.
195- مقتل الحسين مقرم 259 / الدمعة الساكبة، 4/331.
196- ابصار العين، 23.
197- مقاتل الطالبيين، 116.
198- الملهوف، 48.
199- نفس المهموم، 311.
200- ذريعة النجاة، 128.
201- ارشاد شيخ مفيد، 2/107.
202- الدمعة الساكبة، 4/332.
203- در كتب معتبره نصى بر اين كه مادر على اكبر در كربلا حضور داشته و يا در آن زمان در قيد حيات بوده است مشاهده نشد و محدث قمى مىگويد: من در مصادر نيافتم كه مادر على اكبر در كربلا حضور داشته است ولى بعضى گفتهاند كه او در واقعه كربلا حضور داشته است. (وسيلة الدارين، 294).
204- ابصار العين، 50.
205- «امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم كرد، با آن گروهى كه بر دين پيامبر خدايند. آنها همانند گروهى كه مشهور به دروغ هستند، نباشند، بلكه از خوبان و داراى نسب كريمند.»
206- وسيلة الدارين، 231.
207- بعضى براى مسلم بن عقيل دو فرزند ذكر كردهاند كه هر دو به نام عبدالله و هر دو در كربلا شهيد شدند، كه مادر يكى از آنها رقيه دختر اميرالمؤمنين و مادر ديگرى كنيز بوده است. (وسيلْة الدارين، 231).
208- ارشاد شيخ مفيد، 2/107.
209- نوشتهاند كه: مختار كسى را نزد زيد بن رقاد فرستاد كه مدعى بود من تيرى به سوى جوانى انداختم كه دستش را به پيشانى گرفته بود و آن جوان عبدالله بن مسلم نام داشت و چون دستش را به پيشانيش دوختم، گفت: خدايا! اينان ما را كم به حساب آوردند و ما را خوار كردند، آنان را بكش همانگونه كه ما را كشتند؛ و من تير ديگرى بر او زدم و بعد به نزديك او آمدم در حالى كه او كشته شده بود خواستم تيرم را از پيشانيش بيرون بكشم، آن تير را آنقدر تكان دادم تا بيرون كشيدم! ولى قسمت نصل نيزه (قسمت تيزى نيزه) در پيشانى او ماند!! اصحاب مختار او را به كيفر اين عمل ننگين با تير و سنگ زدند و چون بر زمين افتاد او را زنده زنده در آتش سوزاندند(كامل ابن اثير 4/243)؛ بنابراين نقل محتمل است كه زيدبن رقاد قاتل عبدالله بن مسلم بوده است و احتمال دارد كه او يكى ديگر از شهدا را به اين كيفيت به شهادت رسانيده است.
210- ابصار العين، 50.
211- «صبراً على الموت يا بنى عمومتى، صبراً يا اهل بيتى لا رايتم هوانا بعد هذا اليوم ابداً».
212- بحار الانوار، 45/36.
213- ابصار العين، 50.
214- «من غلام ابطحى طالبى از خاندان هاشم و غالب هستم، ما به تحقيق از بزرگان و سادات هستيم، و حسين در ميان ما پاكيزهترين پاكيزگان است.»
215- ابصار العين، 51.
216- برخى گفتهاند: عبدالله بن عروه خثعمى ابتدا تيرى به او زد و آنگاه بشر بن خوط بسوى او رفت در حالى كه مادرش جلوى خيمه ايستاده بود و تماشا مىكرد، او را شهيد كرد، و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على جعفر بن عقيل بن ابى طالب لعن الله قاتله و راميه بشر بن خوط الهمدانى.»(وسيلة الدارين، 229).
217- مناقب ابن شهر آشوب، 4/105.
218- مقاتل الطالبيين، 93.
219- ابصار العين، 51.
220- مقاتل الطالبيين، 91.
221- «اگر مرا نمىشناسيد، من پسر جعفر طيارم، شهيد صدقى در بهشت است، كه با بالهاى سبز رنگش در بهشت پرواز مىكند، و اين شرف در روز محشر كفايت مىكند.»
222- ابصار العين، 39.
223- به خدا شكايت مىكنم از تجاوز و افعال گروهى كه در پستى همانند كورانند، همانها كه معالم قرآن را دگرگون ساخته و محكمات تنزيل را جابجا كردند.» (وسيلة الدارين، 246).
224- ابصار العين، 40.
225- مقاتل الطالبيين، 92.
226- مناقب ابن شهر آشوب، 4/106.
227- تنقيح المقال، 2/24.
228- ابصار العين، 36.
229- «اگر مرا نمىشناسيد من فرزند امام حسن هستم، كه او فرزند پيامبر خدا برگزيده و مؤتمن است. اين حسين است كه همانند اسير در ميان گروهى است كه خدا آنها را از بارانش سيراب نكند.»
230- در اين كه بدن قاسم زير سم اسبان رفته و يا قاتل او، اختلاف است ولكن ظاهر عبارت شيخ مفيد در ارشاد و ديگران اين است كه بدن قاتل او زير سم اسبان رفته است.
231- بحار الانوار، 45/34.
232- نفس المهموم، 323.
233- «از خانهها و اوطانشان دور افتادند، و وحوش در بيابانها بر آنها نوحه مىكند. چگونه چشمها نگريد بر گروهى كه شمشيرهاى دشمنان، آنان را در بر گرفته؟ ماههايى كه نور آنان خاموش و بدنهاى زيباى آنان را خاك بيابان دگرگون كرد.» (وسيلة الدارين، 252).
234- ابوالفرج، شهادت او را قبل از قاسم نوشته است ولى طبرى و جزرى و شيخ مفيد شهادت اين نوجوان را بعد از قاسم ذكر كردهاند. (نفس المهموم، 325).
235- الملهوف، 51.
236- حياة الامام الحسين، 3/256.
237- ابصار العين، 34.
238- صاحب ابصار العين سن اين نوجوان را بيست و سه سال ذكر كرده و اين صحيحتر به نظر مىرسد زيرا برادرش جعفر از او كوچكتر بوده و او بيست و يك ساله بوده است.
239- «من عثمان صاحب مفاخر هستم، شيخم على صاحب كردار پاك است، برادر پيامبر صاحب استقامت و هدايت، ميان هر غائب و حاضر است.»
240- نفس المهلوم، 327. از على عليهالسلام روايت شده كه: من اين فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون نام نهادم.
241- «من جعفر صاحب مراتب هستم، فرزند على نيكو خصلت و صاحب كرم، او كه وصى پيامبر و داراى مرتبهاى بلند و والى است، عمويم جعفر مرا كافى است؛ حسين را حمايت مىكنم كه صاحب فضل و كرم است.»
242- مناقب ابن شهر آشوب، 4/107.
243- ابصار العين، 35.
244- مقاتل الطالبيين، 87.
245- مقاتل الطالبيين، 85.
246- تاريخ طبرى، 6/89.
247- بعضى احتمال دادهاند كه از فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام دو نفر به نام عباس در كربلا شهيد شدند: يكى عباس الاصغر است كه شب عاشورا به شهادت رسيده است كه مادر او صهبأ ثعلبيه است و ديگرى عباس الاكبر است كه روز عاشورا شهيد شده است با سه برادر ديگرش كه مادرشان فاطمه ام البنين مىباشد. مقرم عباس الاصغر را از جمله اولاد على عليهالسلام ذكر كرده است كه او و عمر اطرف از يك مادر بودند به نام «صهبأ»، و نقل كرده كه اين بزرگوار شب عاشورا براى آوردن آب به شريعه فرات رفت و در آنجا شهيد گرديد. (العباس مقرم 52/ وسيلة الدارين، 262).
248- تذكرة الخواص، 281.
249- عن ابى عبدالله الصادق عليهالسلام انه قال: «كان عمنا العباس بن على نافذ البصيرة، صلب الايمان، جاهد مع ابى عبدالله و ابلى بلأ حسنا و مضى شهيداً.»
250- ابصار العين، 25.
251- «اى نفس! زندگى بعد از حسين خوارى و ذلت است، و بعد از او نمانى تا اين ذلت را ببينى؛ اين حسين است كه شربت مرگ مىنوشد و تو آب سرد و گوارا مىنوشى؟!»
252- «از مرگ هرگز نمىهراسم چون فرياد زند، تا هنگام مقابله با شجاعان آنان را با شمشير به زير افكنم؛ من نفس خود را حافظ و نگهدارنده پسر پيامبر قرار دادهام؛ من عباسم كه سمت سقائى دارم، و در روز ملاقات بيم از مرگ ندارم.» (مناقب ابن شهر آشوب، 4/108).
253- «به خدا سوگند اگر دست راستم را جدا كرديد، من هميشه حامى دينم خواهم بود، و حامى امامى كه در ايمانش صادق است، و فرزند پيامبر پاك و امين است».
254- «اى نفس! از كافران مهراس، و به رحمت خدا شاد باش با پيغمبر كه او مولاى برگزيده خداست، اينان به ستم دست چپم را قطع كردند، پروردگارا! آنها را به گرمى آتش بسوزان».
255- بحار الانوار، 45/42.
256- در بعضى از كتب آمده است: امام حسين عليهالسلام سر عباس را در دامان گرفت و خون از چشمانش پاك كرد و او را ديد كه مىگريد، فرمود: برادر از چه مىگريى؟ ابوالفضل عليهالسلام عرض كرد: چگونه نگريم اى برادر واى نور چشمم؟! و حسين عليهالسلام نشسته بود كه عباس فريادى زد و روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست، حسين عليهالسلام فرياد بر آورد: وا اخاه وا عباساه. (وسيلة الدارين، 274).
257- بحارالانوار 45/41 / ابصار العين، 40.
258- الدمعة الساكبة، 4/324.
259- قاسم بن اصبغ مىگويد: مردى از قبيله بنى ابان را ديدم كه چهرهاش سياه شد بود و قبلاً او را ديده بودم كه روئى سپيد و صورتى جميل داشت، از علت تغيير چهرهاش جويا شدم؟ او گفت كه: در كربلا مردى قوى و زيبا چهره را كشتم كه ميان چشمانش اثر سجده نمايان بود، از آن زمان هر شب چون به خواب مىروم نزد من آمده و مرا به سوى جهنم مىكشاند و من فرياد مىزنم و افراد قبيله من شب هنگام فريادم را مىشنوند.
قاسم بن اصبغ مىگويد: اين خبر در همه جا منشر شد تا زنى از همسايگان او گفت: فرياد او شبها خواب از چشم ما ربوده است، من با گروهى نزد همسر آن مرد رفته و ماجرا را از او جويا شديم؟ او گفت: آرى مطلب همانگونه است كه خود او گفته است.
قاسم بن اصخ مىگويد: آن دلاور خوش سيمايى كه به دست اين نابكار به شهادت رسيد، حضرت عباس بن على(ع) بوده است. (ابصار العين /32).
260- ابصار العين، 30.
261- ذريعة النجاة، 125.
262- مقتل الحسين مقرم 270.
263- «برادرم اى نور چشم و پاره تنم! تو براى من همانند ركنى مطمئن بودى؛ اى پسر پدرم! خالصانه رزميدى تا از پيمانهاى كه در آن رحيق بهشتى است نوشيدى؛ اى ماه منير من! تو كمكم بودى در تمام مصائب و سختيها؛ بعد از تو زندگى براى ما تلخ است، فردا من و تو در كنار همديگر خواهيم بود؛ بدان كه به خدا شكايت و براى او صبر مىكنم، و از تشنگى و سختى كه ديدم به او پناه مىبرم.»(وسيلة الدارين 273).
264- مناقب ابن شهر آشوب 4/112.
265- در روايت ديگرى آمده است امام آن خونها را به طرف آسمان ريخت و قطرهاى از خون به زمين باز نگشت. (ابصار العين، 24).
266- ارشاد شيخ مفيد، 2/108.
267- «مر خداى راست دلى را كه از صبر پاره شده، كه اگر همانند سنگ بود پاره مىشد؛ براى بوسيدن طفل خود خم شد اما تير پيش از او گلوى او را بوسه داد.»
268- نفس المهموم، 349.
269- تذكرة الخواص، 143.
270- ابصار العين، 24.
271- نفس المهموم، 351 / مقتل الحسين مقرم 273.
272- تاريخ يعقوبى 2/245.
273- حياة الامام الحسين 3/309.
منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرىمنفرد.
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 10:51 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
عكس هاي باكيفيت مذهبي
|
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 2:2 قبل از ظهر
|
|
سبز سبزم ریشه دارم
به دلم برات شده آقام میاد امشب - سیب سرخیhot!
[+]
نوشته شده توسط مجنون الحسین عليه السلامدر 10:46 قبل از ظهر
|
|

براي تبادل لينک ابتدا لينک ما را با نام غريب
مادر ،در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.